كار نيايد سنتى كه خداوند در سوق دادن تمامى انواع موجودات به سوى سعادتشان دارد ، و در خصوص انسان ، جريان پيدا نمىكند آن هم در اين عالم كه عالم كون و فساد است و هر سير و تكاملى در آن محكوم است به اينكه به تدريج صورت بگيرد .
* ( « وَلِتَصْغى إِلَيْه أَفْئِدَةُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ . . . » ) *
كلمه « اقتراف » به معناى اكتساب است . و ضمير مفرد به كلمه « وحى » كه در آيه قبلى بود برمىگردد . و لامى كه در « لتصغى » است براى غايت و بيان نتيجه است . و جمله مورد بحث معطوف است بر كلامى كه در تقدير است ، و تقدير جمله اين است كه : ما كرديم آنچه را كه بايد مىكرديم و خواستيم آنچه را كه بايد مىخواستيم و در عين حال براى هدفها و نتايجى ناگفتنى از وحيى كه شيطانها به يكديگر مىكردند جلوگيرى ننموديم ، تا هم آن نتايج به دست آيد و هم در نتيجه اعراض تو از آنان و رها كردنت آنان را دلهايشان وحى شيطان را اجابت نموده ، آن را بپسندند ، و در نتيجه بكنند آن كارهاى زشتى را كه بايد بكنند تا به منتها درجه شقاوت كه استعداد آن را دارند برسند . آرى ، خداوند نه تنها اهل سعادت را در رسيدن به سعادت كمك مىكند بلكه اهل شقاوت را نيز در رسيدن به كمال شقاوتشان مدد مىنمايد ، هم چنان كه فرمود : « كُلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ وَهَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ وَما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً » . « 1 »
بحث روايتى
در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از سدى روايت كرده كه گفت : وقتى كه ابو طالب ( ع ) از دنيا مىرفت مشركين قريش به يكديگر گفتند چه خوب است برويم و اين مرد را ديده از وى بخواهيم كه برادرزاده خود ( محمد ) را سفارش كند كه متعرض ما و خدايان ما نگردد ، چون ما بعد از مردن وى از كشتن برادرزاده اش شرم داريم ، و مىترسيم فردا عرب بگويد در ايام زندگى ابو طالب از ترس او متعرض محمد نمىشدند ، همين كه از دنيا رفت او را كشتند .
بدنبال اين گفتگو ابو سفيان و ابو جهل و نضر بن حارث و اميه و ابى - پسران خلف - و همچنين عقبة بن ابى معيط و عمرو بن عاصى و اسود بن بخترى به راه افتاده مردى را به نام
هامش
( 1 ) همه را چه آن گروه و چه اين گروه از عطاى پروردگارت كمك مىدهيم كه عطاى پروردگار تو منع شدنى نيست . سوره اسراء آيه 20