هنگام برگشتن كودك دامنش را گرفت و گفت : مرا همراه خود ببر . مادرش گفت : من از پدرت اجازه ندارم ، باشد تا از او اجازه بگيرم . ( و از آن به بعد هر روز در مقابل تقاضاى فرزندش بهانه اى مىآورد ، تا آنكه رفته رفته به اوضاع و احوال محيط پى برد و فهميد مادرش حق داشت كه او را از بيرون آمدن از غار منع مىكرد ) لذا از آن به بعد خودش هم در پنهان كردن خود سعى مىنمود ، تا آنكه از غار بيرون رفت و امر خدا را به بندگانش ابلاغ نمود ، آن وقت بود كه خداوند قدرت خود را به دست ابراهيم نشان داد و قدرت نمروديان را درهم شكست . « 1 »
مؤلف : در كتاب قصص الانبياء از صدوق از پدرش و ابن وليد و از عده اى ديگر از ابى بصير از امام صادق ( ع ) روايت شده كه فرمود : آزر عموى ابراهيم منجم دربار نمرود بود ، و نمرود جز به صوابديد وى كارى انجام نمىداد . روزى به نمرود گفت : من در شب گذشته امر عجيبى ديدم ، گفت : بگو چه ديده اى ؟ گفت : اوضاع كواكب دلالت مىكرد بر اينكه به زودى مولودى در اين سرزمين به دنيا مىآيد كه به دست او طومار سلطنت و عزت ما برچيده مىشود ، نمرود پس از شنيدن اين حرف همبستر شدن زنان با مردان را ممنوع كرد . تارخ پدر ابراهيم در همين ايام با مادر ابراهيم همبستر شد و او به ابراهيم باردار شد . اين روايت ، بقيه داستان را بر طبق روايت قبلى بيان كرده ، و تنها اختلافى كه با آن دارد اين است كه آن روايت آزر را پدر ابراهيم خوانده بود ، و در اين روايت عموى آن حضرت معرفى شده است . « 2 »
و لذا مرحوم مجلسى اين دو روايت را از جهت وحدتى كه در مضمون و در سند آن دو است يك روايت دانسته ، و فرموده : ظاهرا روايتى هم كه راوندى نقل كرده همين روايت است ، و اگر آن را تغيير داده و گفته آزر عموى ابراهيم بود براى اين بوده كه با اصول عقايد اماميه مطابقت كند . « 3 » مرحوم مجلسى خودش هم ساير رواياتى را كه آزر بتپرست را پدر ابراهيم دانسته حمل بر تقيه نموده است . « 4 »
و مانند مضمون گذشته را قمى « 5 » و عياشى « 6 » در تفسير خودشان نقل كردهاند و رواياتى
هامش
( 1 ) كمال الدين ، ط تهران ، ج 1 ص 138 ، ح 7
( 2 ) بحار الانوار ج 12 ص 42 ح 31 به نقل از قصص الانبياء راوندى . به همين مضمون روايتى در كتاب قصص الانبيا جزائرى ص 117 ذكر گرديده .
( 3 ) بحار الانوار ج 12 ص 42
( 4 ) بحار الانوار ج 12 ص 48
( 5 ) تفسير قمى ج 1 ص 206
( 6 ) تفسير عياشى ج 1 ص 362 ح 32