هم عوام آن را مىفهمند و هم خواص .
و ثالثا - مفسر مزبور بين « بزوغ » و « ظهور » خلط كرده و گفته است : ظهور ، منافى با ربوبيت نيست ، بلكه مبناى ربوبيت بر آن است ، زيرا يكى از صفات رب همين است كه ظاهر باشد . اين كلام ، خلط است ميان « ظهور » و « بزوغ » ( طلوع ) . و « بزوغ » به معناى ظهور بعد از خفا است ، و معلوم است كه اين نحو ظهور با ربوبيت منافات دارد . و در آيه شريفه ، غير از بزوغ اسمى از ظهور ديگرى برده نشده است . پس ، سؤال از اينكه چرا مبناى كلام را بر « افول » قرار داد ، نه بر بزوغ و طلوع بر جاى خود باقى است ، و توجيه مفسر سابق الذكر ، جواب قانع كننده اى از اين سؤال نبود . و جواب همان است كه ما گفتيم . و خلاصه اش اين بود كه : مبناى كلام بر محبت و عدم محبت است ، نه بر افول .
نكته دوم : اين است كه اگر در آيه شريفه ، افول را در حجت اخذ كرد ، نه بزوغ و طلوع را ، براى اين بود كه گر چه هم افول و هم بزوغ هر دو منافى با ربوبيت مىباشند ، ليكن بزوغ سبب دوست نداشتن نيست ، و چون مبناى برهان بر محبت بود ، از اين جهت لازم بود همان افول را در حجت اخذ كند . از اينجا وجه بطلان كلام صاحب كشاف هم ظاهر مىشود چون وى در توجيه اينكه چرا ابراهيم ( ع ) عليه مشركين احتجاج كرد به افول قمر ، نه به طلوع آن و حال آنكه هر دو انتقال از حالى به حالى ديگر و هر دو منافى با ربوبيت است ؟ گفته :
براى اينكه احتجاج به افول روشنتر است ، زيرا افول علاوه بر اينكه انتقال هست ، داراى نقيصه بيشترى نيز هست ، و آن « خفا » و « احتجاب » است . اين بود توجيه زمخشرى ، و خواننده محترم به خوبى فهميد كه اتكاى برهان اصلا بر افول نيست ، تا آن سؤال پيش آيد و نياز به چنين جوابهايى باشد ، بلكه مبناى برهان بر دوست نداشتن است و بس .
نكته سوم : اينكه مقصود از احتجاج مورد بحث و نفى ربوبيت اجرام سه گانه اين بوده كه اعتقاد مشركين را به اينكه اين اجرام مدبر عالم ارضى يا تنها جهان انسانى هستند ، ابطال نمايد . و اما ربوبيت به معناى مقامى كه ايجاد و تدبير هر دو به آن مقام منتهى مىشود ، خود مشركين همچنين اعتقادى نداشتهاند ، و اين معنا را منكر نبودهاند كه ايجاد ، تنها و تنها مستند به خداى تعالى است ، و معبودهاى آنان در مساله خلقت شريك خدا نيستند .
از اينجا اشكالى كه متوجه كلام بعضى از مفسرين است به خوبى روشن مىگردد ، و آن كلام اين است كه : اگر مىبينيد در اين آيه ، « افول » مبدأ و تكيه گاه برهان قرار گرفته است ، براى اين بوده كه افول مستلزم امكان است ، و امكان هم مساوق با احتياج ، و هر ممكنى ، ناگزير محتاج به ممكنى ديگر است تا آنكه سلسله ممكنات و احتياجات ، منتهى به