و اما عوام - آنان هم به قدر فهم خود فهميده و به خود مىگويند افول به معناى غروب و غروب هم به معناى زوال نور و از بين رفتن نيرو و قدرت است ، و در حقيقت چيزى كه دستخوش افول مىشود ، شبيه سلطان معزولى است كه ديگر اثر و نيرويى ندارد ، و چيزى كه چنين باشد شايسته پرستش نيست .
پس اين كلام كوتاه ، يعنى جمله * ( « لا أُحِبُّ الآفِلِينَ » ) * كلمه اى است كه هم مقربين از آن بهره مىبرند ، و هم اصحاب يمين و هم اصحاب شمال ، و چنين كلامى كاملترين ادله و بهترين برهان است .
علاوه بر اين ، در اين كلام كوتاه ، يك نكته باريك ديگرى نيز هست ، و آن اين است كه ابراهيم ( ع ) با مردمى احتجاج و مناظره مىكرده كه اطلاعاتى از نجوم داشته و معتقد بودند كه ستاره وقتى كه در ربع شرقى آسمان در حال صعود باشد نيرويش قوىتر و اثرش بيشتر از ساير نقاط مدار است ، هم چنان كه در موقع غروب و در نقطه غربى افق اثرش كمتر و نيرويش ضعيفتر است . ابراهيم ( ع ) با كلام كوتاه خود اشاره به اين نكته دقيق كرده و فهمانيد كه معبود آن كسى است كه هيچوقت تغيير حالت ندهد و قدرتش مبدل به عجز ، و كمالش دستخوش نقصان نگردد ، و شما خود معتقديد كه اثر و نيروى كوكب در وقتى كه صعود مىكند ، با آن وقتى كه مشرف به غروب است ، يكسان نيست . بنا بر اين ، از نظر علماى نجوم هم ميان افول و طلوع فرق بوده و در افول خاصيت بيشترى براى ابطال ربوبيت كواكب هست .
اين بود آن مقدار از كلام فخر رازى كه محل حاجت و نياز ما بود . « 1 »
اگر خواننده محترم در آنچه بيان گرديد دقت نمايد ، خواهد فهميد كه اين تفننى كه فخر رازى مرتكب شده و تقسيمى كه براى برهان كرده و هر سهمى را به يك طايفه از نفوس داده ، نه لفظ آيه دلالت بر آن دارد و نه شبهه ستاره پرستان و اصحاب نجوم با آن رفع مىشود ، براى اينكه صابئين و اصحاب نجوم نمىگفتند كه فلان جرم سماوى ، الهى است واجب الوجود ، داراى قدرتى مطلق و قوه اى غير متناهى تا ابطال عقيده شان محتاج به اين حرفها باشد . بلكه معتقد بودند كه ستاره مزبور هم مانند ساير موجودات ، موجودى است ممكن و معلول ذات بارى تعالى . اما چيزى كه هست اينست كه اين موجود داراى حركتى است دائمى كه با حركت خود ، زمين و عوالم زمينى را تدبير مىنمايد . و خواننده محترم مىداند كه هيچيك از سخنان فخر رازى جوابگوى اين عقيده نمىشود ، و گويا خودش هم متنبه به اين معنى شده
هامش
( 1 ) تفسير كبير فخر رازى ، ج 13 ، ص 53