وقد قلت في المثنوى أبياتا مناسبة لهذا المعنى .
هر كه را نبود درون با صفا * از نقوش وهم ميسازد خدا
ميتراشد تيشه وهمش صنم * مىپرستد آن صنم را دمبدم
وهمها هستند جمله بت تراش * خود تراشد صورت وگويد خداش
بت نباشد غير صورتهاى وهم * كي در آيد صورت خارج بفهم
بت پرستى خود پرستيدن بود * خواه نامش را صنم كن يا صمد
چون تو غير از حق پرستى كافرى * خواه نامش حق كنى يا ديگرى
خود پرستى ميكنى إبليس وار * يك زمان از حق تعالى شرم دار
در درون سينه بت دارى همى * مىپرستى دائما در هر دمى
اين درونهاى تو هم آميخته * كه بود أصنام ازو آويخته
كي شود پاك از بتان شك وريب * كي نمايد حق درو أنوار غيب ؟
تا ترا بر طاق دل هست اين صنم * كي شوى ايزد ايزدپرست اى متهم ؟
تا ز طاق كعبه اين أصنام را * مى نپردازى بنور اهتدا
تا بكتف روح پاى عقل را * ننهى از برهان وكشف اى بينوا
پس نيندازى ز طاق دل بفن * صورت اين وهمهاى چون وثن
كي شود اندر مدينه نفس تو * حق پرستيدن ميسّر اى عمو ؟
كي شود در كافرستان درون * حق پرستيدن ميسّر جز فسون
واما كفر القلب وهو ان السالك إذا انجلت مرآة سره بحيث حوذي بها شطر الحق ، وتنقى عن عين قلبه الكدورات النفسانية ، وارتفعت عنها الغشاوات الدنياوية ، فوقع فيها نور الحق ويتجلى لها جمال الأحدية ، فإذا غافصه تجلّيه فربما نسي هويته الامكانية وخرج عن رتبة العبودية ، ولم تثبت بالقول الثابت