و نسبت نبوده ، بلكه منظور اين بوده كه با ملحق كردن فلان پسر به خود نيروى خود را تقويت كنند ، و جمعيت خانواده خود را - عليه دشمن - بيشتر سازند ، و براى اثبات ادعاى خود استناد مىكردند ، به اينكه من با مادر اين پسر زنا كردهام ، حتى از اين استناد در مورد زنان شوهردار نيز پروايى نداشتند ، و اما كنيزان مورد رغبت مردان و مخصوصا اقوياى آنان نبودند ، و زناى با كنيزان و معاشقه و اختلاط با آنان را عيب و ننگ مىدانستند ، و تنها كارى كه با كنيزان مىكردند اين بود كه آنان را در اختيار سايرين مىگذاشتند ، تا زنا بدهند ، و براى مولاى خود پول بياورند .
دليل بر اين گفته ما داستانهايى است كه در كتب سير و آثار در خصوص الحاق آمده مانند قصه معاويه پسر ابو سفيان ، كه زياد بن ابيه را به پدر خود ابو سفيان ملحق كرد ، و ادعا كرد كه پدر من با مادر وى زنا كرده ، و وى فرزند پدر من است ، و بر ادعاى خود شهودى را هم اقامه كرد ، و از اين قبيل قصه هايى كه نقل شده .
بله چه بسا استشهاد شود بر گفته آن مفسر - كه زناى با احرار در جاهليت اندك بوده - به گفتار هند - جگر خوار - به رسول خدا ( ص ) هنگامى كه مىخواست با آن جناب بيعت كند ، وى در آن حال گفته بود : مگر زن آزاد زنا مىدهد ؟ ليكن اين استشهاد درست نيست ، زيرا اگر او چنين سخنى را گفته باشد ، دليل بر گفتار آن مفسر نمىشود ، چون در آن هنگام هند غير اين سخن را نمىتوانسته بگويد ، اگر به راستى بخواهيم هند را بشناسيم ، بايد بديوان حسان بن ثابت مراجعه نموده در اشعارى كه وى بعد از جنگ بدر و احد در هجو هند سروده دقت كنيم ، تا حقيقت براى ما كشف شود ، و اين مفسر از اشتباه در آيد .
وى سپس به خلاصه گيرى از احاديث و رفع تعارضى كه به نظرش رسيده پرداخته ، و آن گاه مىگويد : در منطق اهل سنت دليل عمده بر حرمت متعه سه دليل است ، اول همان كه توجه كرديد ، گفتيم جواز متعه با صريح و حد اقل با ظاهر قرآن يعنى آياتى كه مربوط به احكام نكاح و طلاق و عده است منافات دارد .
دوم با احاديثى كه بر حرمت هميشگى آن تصريح مىكند .
و سوم نهى عمر از آن است كه وى در منبر در حضور عامه مسلمين به تحريم خود اشاره كرد ، و صحابه كه پاى منبر نشسته بودند تحريم او را امضا نموده احدى اعتراض نكرد ، و معلوم است كه اگر متعه حلال بوده و عمر حلال خدا را حرام كرده بود صحابه ساكت نمىشدند ، و با اينكه مىدانيم هر جا از او اشتباه مىديدند تذكر مىدادند در چنين مساله اى دست از او بر نمىداشتند ، و حاضر نبودند او را بر كار منكرش بدون نهى از منكر باقى بگذارند .
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 488
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٤٨٨