تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
مختصرى نظير نوك به زمين زدن است « 1 » ، و اما در باره معناى عرش در سابق كه بحثى پيرامون كرسى داشتيم ، بطور اجمال اشاره كرديم كه عرش عبارت است از مقام علم اجمالى و فعلى به حوادث و اين خود مرحله اى است از هستى كه زمام تمام حوادث گوناگون و اسباب و علل مختلف عالم بدانجا منتهى مىشود ، پس عرش به تنهايى سلسله جنبان همه علل و اسباب مختلف و متفرق است ، به اين معنا كه روح عرش دويده در همه و محرك آن است ، هم چنان كه از همه امور يك مملكت كه در عين اينكه آن امور جهات و شؤون و اشكال مختلفى دارد ، همه در يك جا ، يعنى در روى تخت سلطنتى جمع مىشوند ، به طورى كه يك كلمه كه از آن مقام صادر مىشود ، زنجيره و سلسله همه قواى مملكتى و مقامات فعاله آن را به حركت و جنب و جوش در مىآورد و همان يك كلمه در سراسر كشور اثر و ظهور پيدا مىكند ، چيزى كه هست در هر موردى اثرش متناسب با آن مورد است و شكلى و خاصيتى دارد كه غير از شكل و خاصيت ساير حلقه هاى زنجير است . رحم - نيز همانطور كه توجه فرموديد همچون روح حقيقتى است كه در كالبد اشخاص و افراد يك دودمان نهفته است ، پس به اين اعتبار مىتوان گفت رحم از متعلقات عرش است ، ( همانطور كه عرش جامع و حافظ وحدت مختلفات است ، رحم نيز جامع افراد بسيارى است كه در قرابت مشتركند ) ، هر گاه به رحم ظلم شود و حقش سلب گشته و مورد آزار واقع گردد ، به عرش خدا كه وابسته بدانجا است پناهنده مىشود و از آن مقام مىخواهد تا حق را از كسى كه آن را ربوده بگيرد و از كسى كه آزارش كرده انتقام بكشد ، اين است معناى اينكه امام امير المؤمنين فرمود : « تنقضه انتقاض الحديد . . . » و اين تعبير از زيباترين تمثيلها است كه در آن « مشبه » و « مشبه به » و « وجه شبه » اى هست ، آنچه در حال قطع رحم حادث مىشود مشبه است ، يعنى تشبيه شده است به نقرى كه بر حديد واقع شود ، ساده تر اين كه شباهت به ضربتى دارد كه مثلا به تير آهن و يا ناقوس و يا جام فلزى زده شود و صداى مخصوصى از آن بر خيزد ، صدايى كه در اثر ارتعاش تمامى جسم آهن را فرا گيرد . و ضربت كذايى ، مشبه به و وجه شبه - صدا و ارتعاش در آهن و - صدا و لرزه در عرش است . ( و نيز سخن رحم در عرش مشبه است ، يعنى تشبيه شده به صداى نامبرده و صداى نامبرده مشبه به ، و وجه شبه وجود ارتعاش در هر دو مورد است هم در سخن عرش و هم در آهن ) . « مترجم »
هامش
( 1 ) از صحاح ج 3 ص 1111