تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
صورت پيروز و سعادتمند ، ( به عقيده خودتان ) هستيد ، و آن در صورتى است كه ما را شكست دهيد ، حال كه چنين است ما در انتظار بدبختى شما هستيم ، ولى شما نسبت به ما جز مايه مسرت و خوشبختى را نمىتوانيد انتظار داشته باشيد . پس تفاوت اين دو منطق اين شد كه يكى ثبات قدم و پايدارى در جنگ را بر مبناى « احساس » پى نهاده و آن يكى از دو فايده محسوس برخوردار است كه عبارت است از « ستايش مردم » و « راحت شدن از شر دشمن » ، البته همين نفع محسوس هم در صورتى است كه از مرحله آرزو تجاوز نموده و در خارج محقق شود ، و اما اگر محقق نگردد ، مثلا يك طرفش كه ستايش مردم بود ، مردم او را ستايش نكنند و قدر و قيمت جهاد را ندانند ، مردمى باشند كه خدمت و خيانت در نظرشان يكسان باشد و يا خدمتى كه او به خاطر آن خود را به هلاكت انداخت خدمتى باشد كه فهم مردم به هيچ وجه آن را درك نكند و همچنين خيانت و خدمت طورى باشد كه براى هميشه از نظر مردم پنهان بماند و همچنين در طرف ديگر قضيه ، يعنى نابود كردن دشمن ، استراحتى از نابودى او احساس نكند ، بلكه در اين ميان تنها حق باشد كه از هلاكت دشمن بهره مىبرد ، در اين صورت جز خستگى و ناتوانى براى او اثرى نخواهد داشت . و همين مواردى كه شمرديم خود اسبابى است كه در تمامى موارد بغى و خيانت و جنايت دست در كارند ، آن كسى كه خيانت مىكند و حرمتى براى قانون قائل نيست منطقش اين است كه مردم قدر خدمت او را نمىدانند و با سپاسى معادل و برابر ، خدمتش را تلافى و جبران نمىكنند ، در نظر مردم هيچ فرقى بين خادم و خائن نيست بلكه افراد خائن وضع و حال بهترى دارند ، آن كسى هم كه به ظلم و جنايت دست مىزند منطقش اين است كه من اين كار را مىكنم و از كيفر قانون فرار مىكنم ، چون قواى پليس كه نگهبان قانونند نمىتوانند از جنايت من خبردار شوند ، مردم هم كه شامه تشخيص جانى از غير جانى را ندارند ، در نتيجه هيچ بويى نمىبرند كه مرتكب فلان جنايت وحشتناك منم ، آن كسى هم كه در اقامه حق و قيام عليه دشمنان حق كوتاهى نموده ، و با آن دشمنان مداهنه و سازش مىكند ، براى اين شانه خالى كردنش عذر مىآورد كه قيام بر حق ، آدمى را در نظر مردم خوار مىكند و در دنياى امروز به ريش آدم مىخندند و مىگويند : اين آقا را ببين مثل اينكه از دورانهاى قرون وسطايى و از عهد اساطير به يادگار مانده و اگر در پاسخشان سخن از شرافت نفس و طهارت باطن به ميان آورى مىگويند : برو بابا شرافت نفس به چه كار مىآيد ، وقتى شرافت و طهارت باطن به جز گرسنگى و ذلت در زندگى ثمره اى نداشته باشد هفتاد سال بعد از اين هم نباشد ! ، اين منطق پيروان حس است .