انفعال داشتهباشد و بر اين اساس استعداد مفروض در جهت فاعليت او نخواهد بود ، بلكه در جهت انفعال او خواهد بود . پس در واقع استعداد از آن فاعليت نيست بلكه اولًا و بالذات از آن انفعال پذيرى و ثانياً وبالعرض براى فاعليت خواهد بود .
از آنچه به برهان روشن گشت ثابت مىگردد كه ذاتاً قوّه و استعدادى براى فاعليت شىء وجود ندارد ، بلكه قوّه و استعداد براى انفعال و قابل گرديدن شىء پس از آن كه قابل نبودهاست ، وجود دارد .
پايان سخن « 1 » صدرالمتألهين .
شرح
حاصل سخن اين كه ذات هر موجودى اقتضاى فعلى را مىكند البته مشروط به آن كه مانعى جلوى اقتضاى ذات را نگيرد . از اين رو براى تحقق فعل نيازى به قوّه زايد بر ذات نداريم .
اگر بگوييم نياز ذات به آن قوّه در جهت تكميل فاعليت ذات است و به عبارت ديگر ذات به تنهايى در فاعليت خود كار آمد نيست ، بلكه فاعليت فعل از مجموعهاى كه ذات و قوّه هستند ، پديده آمدهاست ، در اين فرض ، مركب جديد از ذات و قوّه ، پديدهء سومى است كه حصول فعل بدان منتسب است . و حتى مىتوان گفت كه حصول فعل به قوّه مستند نبودهاست بلكه مستقيماً معلول آن مجموعه است .
مضافاً بر اين ، اشكال ديگرى وارد است و آن اينكه فاعل بايد نسبت به اين قوّه قابل باشد ، تا بتواند با همكارى آن فعلى را به وجود آورد . و اگر فاعل ، قابل اين قوّه نباشد چگونه ذات با همكارى اين قوه مىتواند فعلى را به وجود آورد . و اگر فاعل بخواهد قابل اين قوّه باشد بايد در آن ، قوّهء قبولِ اين قوّه كه متمم فاعليت اوست ، باشد . در اين صورت اولًا وبالذات قوّه و استعدادى براى انفعالش هست و ثانياً پس از آن كه ذات ، آن قوّه را كه متمم فاعليت است قبول نمود ، قوّهء بر فاعليت پيدا مىنمايد .
نتيجه اين كه اگر ادعا كنيم كه چيزى براى انجام فعل و فاعليت خود به قوّه نياز
هامش
( 1 ) . اسفار ، ج 4 ، ص 105 - 106