« تهذيب الخزرجى » صفحه 72 ، 131 ، 393 .
« شذرات الذهب » جلد 2 ، صفحه 27 و 232 .
« لسان الميزان » ، جلد 4 ، صفحه 231 .
* * *
روايت ، به صورتى كوتاهتر ، با سندى ديگر
حافظ - ابن عساكر - در « تاريخ الشّام » ميگويد :
« ابو بكر ، محمد بن عبد الباقى نقل كرد : كه ابو محمد ، حسن بن على - بطور املاء - برايم روايت نمود كه : ابو نصر بن رضوان ، و ابو غالب ، احمد بن حسن ، و ابو محمد ، عبد اللّه بن محمد ، همگى برايم نقل كردند ؛ از ابو محمد ، حسن بن على ، از ابو بكر بن مالك ، از ابراهيم بن عبد اللّه ، از حجاج ، از حماد ، از ابان ، از شهر بن حوشب ، از ام سلمه ، كه گفت :
جبرئيل ، نزد رسولخدا ( صلى اللّه عليه و سلم ) بود ، در حالى كه - حسين - با من بود . ( ناگهان ) شروع بگريه كرد . من او را رها كردم ، نزد پيامبر ( صلى اللّه عليه و سلم ) رفت .
جبرئيل گفت : اى محمّد ! اين كودك را دوست ميدارى ؟ !
فرمود : آرى .
گفت : امتت او را خواهند كشت ! و اگر بخواهى ، از تربت آن زمينى كه در آن كشته مىشود به تو نشان مىدهم .
آنگاه ؛ تربت را به او نشان داد .
بدينجهت ، آن زمين ، « كربلا » ناميده مىشود ! »