كشت . حضرت فرمود :
آيا با اينكه به من ايمان دارند او را ميكشند ؟ !
گفت : آرى ، او را ميكشند ! .
آنگاه ، تربتى را برداشت ( و نشان داد ) و گفت :
در مكانى ، چنين و چنان ! .
رسولخدا ( صلى اللّه عليه و سلم ) - در حالى كه حسين را در بغل گرفته بود - پريشانخاطر و مهموم ، از اطاق ، بيرون آمد . امّ سلمه خيال كرد حضرت ، از ورود بچه بدرون اطاق ، غضبناك شده است ، عرض كرد :
يا رسول اللّه ! فداى تو گردم ! ( من از اينجهت ، كه ) شما دستور داده بوديد او را نگريانيم ، ( متعرض بچه نشدم و لذا ) با اينكه فرموده بوديد نگذارم كسى داخل اطاق شود ، اين بچه را رها كردم .
حضرت ، جوابش را نداد ، و بنزد اصحابش - كه دور هم نشسته بودند - رفت ، و فرمود :
امّت من ، اين فرزندم را ميكشند ! .
در ميان اصحاب ، ابو بكر و عمر - كه نسبت بآنجناب ، از همه كس ، گستاختر بودند - نيز حضور داشتند .
عرض كردند :
يا رسول اللّه ، آيا با داشتن ايمان ، او را ميكشند ! ؟
فرمود : آرى ! و اين ، تربت او است ! .
آنگاه ، تربت را به آنها نشان داد . »
اين روايت را ، « حافظ هيثمى » در « المجمع » جلد 9 ، صفحهء 189 ، از « طبرانى » نقل كرده و گفته است :
« طبرانى ، اين روايت را آورده . و رجال روايتى او ، مورد وثوقند ، و بعضى از آنها ضعيف است . »
سيرتنا وسنتنا ، سيرة نبينا وسنته ( راه و روش ما راه و روش پيامبر ( ص ) ما است ) ( فارسى ) — صفحة 83
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٨٣