2 سوگوارى دايه !
حافظ « حاكم نيشابورى » در كتاب « المستدرك الصحيح » - جلد 3 ، صفحه 176 ميگويد : « ابو عبد اللّه ، محمد بن على جوهرى در بغداد ، از ابو الاحوص ، محمد - ابن الهيثم قاضى ، از محمد بن مصعب ، از اوزاعى ، از ابو عمّار ، شدّاد بن عبد اللّه ، از ام الفضل ، دختر حارث ، روايت كرد كه وى برسولخدا ( صلى اللّه عليه و سلم ) وارد شد و گفت :
يا رسول اللّه ! من ديشب ، خواب بدى ديدم .
فرمود : چه ديدى ؟ .
عرض كرد : خواب خيلى بدى بود ! .
فرمود : چه بود ؟ .
گفت : خواب ديدم كه گويا پارهاى از بدن ترا بريدند و در دامن من گذاشتند ! .
رسول خدا ( صلى اللّه عليه و سلم ) فرمود :
خواب خوبى ديدى . به زودى - انشاء اللّه - فاطمه ، وضع حمل مىكند و پسرى ميآورد ، و آن پسر ، در دامن تو خواهد بود . »
« همينطور هم شد ، - فاطمه - ، حسين را بزاد و - همانطور كه رسولخدا فرموده بود - افتخار دايگيش را به من دادند . روزى ، برسولخدا ( صلى اللّه عليه و سلم ) درآمدم و حسين را در دامنش نهادم ، لحظهاى روى خود را از من گردانيد . ديدم اشك از ديدگانش سرازير شد ! . پرسيدم :
يا نبّى اللّه ! ، پدر و مادرم بقربانت ، شما را چه شد ؟ . فرمود : جبرئيل نزد من