امّا گذشته از اين تعادل خارجى نسبتا ثابت ( تا زمانى كه اين دو شاهنشاهى پابرجا بودند ) كه دو طرف آن را به طور ضمنى پذيرفته بودند نوعى تعادل لرزان قدرت داخلى هم وجود داشت كه از ديدگاه شاهان مغول هند جنبهء موقتى داشت . اين تعادل ناشى از وجود دولتهاى مستقل و اكثر مسلمان مركز و جنوب هند بود . دولتهاى مستقل مركز و جنوب هند عمدتا جانشينان سلطاننشين بهمنى بودند . سلطاننشين بهمنى خود در اثر طغيان عليه سلطاننشين دهلى پيدا شده بود و بنابراين از منظر حقوقى مىشد آن را حكومتى ياغى و در نتيجه غير قانونى دانست . امّا دليل اصلى عناد و تجاوز شاهان مغولى هند عليه اينان اعتقاد به اصل تجزيه ناپذيرى هند بود .
سنتگراترين شاهنشاه هند ، اورنگزيب ، بيش از هر كس درصدد از ميان برداشتن دولتهاى مركزى و جنوبى هند بود . تا آخر سده طول كشيد تا آخرين سلطاننشين مسلمان دكن را از ميان برداشت و در همين زمان بود كه قدرت هندويى نوينى در جبههء غربى مغولان پيدا شد . انگيزهء فعاليت مغولان در شمال غربى و جنوب به ترتيب ايرانيان و سلطاننشينهاى دكنى بودند .
كانون توجّه جاهطلبانهء مغولان هند و محل خروج نيروهاى نظامى اضافى آنان در سر حدات شمال غربى و نواحى مركزى و جنوبى هند بود . اگر اين تعادل قدرت - كه هيچگاه مغولان هند آن را نپذيرفتند و سرانجام آن را به هم زدند - نبود بعيد نبود كه شيرازهء شاهنشاهى آنان به عوض آن كه در نيمهء دوم سده هيجدهم گسيخته شود ، به علت اختلافات داخلى ، در نيمهء دوم سده هفدهم از هم در مىرفت . ذكر چند تاريخ دليل صحت اين ادعا است . در جبههء ايران ، قندهار در سال 1622 از دست داده شد و در سال 1638 دوباره تصرف شد و سرانجام در سال 1649 براى هميشه از تصرف مغولان هند خارج گرديد . در دكن به سال 1616 بخشى از احمدنگر تصرف شد و بقيهء آن سلطاننشين در سال 1632 . استقلال بيجاپور و گلكندا ، هر چند در سال 1650 تحت فشار قرار گرفت . امّا تا سال 1686 و 1687 به ترتيب تسليم شدند . آنگاه اورنگزيب تا به هنگام مرگ ، در سال 1707 ، به مقابله با ماراتاها پرداخت .
تاريخ هند ( فارسى ) — صفحة 65
مساهمون: روميلا تاپار
ص٦٥