آورده باشد . از سوى ديگر مگر نه اين كه انگليسىها هم به نوبهء خود هنديان را فاسد و رذل مىپنداشتند .
اگر استدلالهاى مربوط به برترى فطرى و يا رذالت ذاتى را كنار بگذاريم آنگاه با مسئلهء رهبرى روبرو خواهيم بود . از نظر امپرياليستها اين وجه يكى ديگر از وجوه برترى فطرى اروپاييان بر مشرق زمينيان بود . تولد رهبران باكفايت و توانا يكى ديگر از مصاديق بارز برترى فطرى نژادى است .
ترديدى نيست كه افرادى مانند كلايو ، هستينگز ، لرد ولسلى ، چارلز متكالف و مونتز تورات الفنستون براى انگليسيان رهبران برجسته و توانا بودند . امّا اين واقعيت را نيز به ياد بايد آورد كه هندوان نيز رهبران يكتا و بىنظير داشتند ، حيدر على ، تيپو سلطان ، پيشوايان ماراتاها ، نانا فدناويس اهل پونا ، مدهورائو ، سينديا ، جسونت رائو ، هولكار و رانجيت سينگه همه مردانى بودند كه از مديران و پيشويان طراز اول به شمار مىآيند . از نظر نبوغ نظامى و سياسى و ادارى با رقيبهاى انگليسى خود برابر و مساوى بودند . حقيقت مطلب اين است كه رهبرى درخشان و خيرهكننده نه تنها سازنده و خلاق است گاه مخرب و نابود كننده نيز مىشود . مانند مثال چارلز دوازدهم پادشاه سوئد . اثر و نفوذ رهبر بستگى تنگاتنگ دارد با محيط و جوّى كه در آن اعمال رهبرى مىشود .
در اين جا است كه مزيّت و برترى انگليسىها به خوبى آشكار مىشود .
انگليسيان مقيم هند ، در سدهء هجدهم ، حتّى آن بازرگان خصوصى كه حال فرمانرواى محل شده بود ، اهل انضباط بودند و نوعى اشتراك ديدگاه داشتند .
حتّى توقيف لرد پيگوت « 1 » توسط شوراى مدرس در سال 1776 يا شورش سفيد در سال 1766 كوششهايى براى اصلاح و اثر گذاشتن روى حكومت بود و الا نيت براندازى در كار نبود . امّا رهبران و پيشوايان هندى اغلب مردمى فرصتطلب بودند كه به فرمانبردارى غير فعّال كشاورزان و حمايت فعال
هامش
( 1 ) .Lord Pigot