داستانهاى منثور چندى بهجامانده كه در نظريات مربوط به نقد ادبى به كرات از آن نقلقول مىشود . افسانههاى پنچاتنترا « 1 » در روايتهاى گوناگون استادانه پرداخته شدند . داستانهاى اين مجموعه خود هستهاى شد براى مجموعههاى بيشتر . ارزش آثار ادبى بسته به مهارتى بود كه در نشان دادن و مجسم كردن احساسات و عواطف بهكار رفته بود . هر اثر ادبى آن گاه از بوتهء آزمايش كامياب بيرون مىآمد كه توانسته بود احساسات خواننده را بهتر برانگيزد .
افزون بر سانسكريت ادبيات پراكريت ( زبانى كه به مراتب بيش از زبان سانسكريت كلاسيك به زبان مردم آن دوره نزديك بود ) نيز در خارج از محافل دربارى طرفداران خود را داشت . ادبيات پراكريت كه توسط جينىها نوشته مىشد از نظر اسلوب آموزندهتر بود . محتواى مفاهيم دينى قابل توجهى داشت . يكى از چشمگيرترين مشخصات نمايشنامههاى اين دوره اين است كه شخصيتهاى عالىمقام اجتماعى به زبان سانسكريت و اشخاص فرودست و تمام زنان با زبان پراكريت گفتوگو مىكنند . نكتهاى كه حكايت از منزلت زبانهاى سانسكريت و پراكريت در اجتماع مىكند .
تعريف مرسوم از « عصر كلاسيك » دورهاى است كه در آن ادبيات ، معمارى و هنرهاى زيبا به درجهاى از كمال برسند كه براى دورههاى بعدى حكم سرمشق و نهايت مطلوب را پيدا كنند . از بخت بد ، آثار معمارى چندانى از دورهء كوپتاها در دست نيست . اغلب مىگويند تعصب مسلمانان پنج سدهء بعد ، در زمينهء محو و نابودى آثار بتپرستى موجب نابودى معابد شمال هند گرديد و به همين علت از كوپتاها آثار معمارى قابل توجه باقى نمانده است .
اما به حقيقت نزديكتر خواهد بود اگر بگوييم معابد كوپتاها اماكن مذهبى سادهاى بودند كه جذب معمارى محلى شدند و يا در سدههاى بعد سرجاى
هامش
( 1 ) .Panchatantra