به ناكسوس هجوم برد . اما سرنوشت چنين مقدر كرده بود كه اين نيروى دريائى آسيبى به ناكسوس نرساند و چنين است ماجراى اين داستان : در موقعى كه مگابات نگهبانان كشتىها را سركشى ميكرد متوجه شد كه در روى يكى از كشتىهاى متعلق به ميندوس « 1 » كسى مشغول كشيك نيست . او اين واقعه را مهم تلقى كرد و نگهبانان خود را بجستجوى فرمانده اين كشتى كه سكيلاكس « 2 » نام داشت فرستاد و فرمان داد تا او را از كمر بر روى لبه يكى از كشتىها ببندند بقسمى كه سر او به طرف خارج و اندامش به طرف داخل كشتى قرار گيرد . بعد از آنكه سكيلاكس را به اين ترتيب به لبهء كشتى بستند ، آريستاگوراس از اين واقعه مطلع شد و دانست كه ميهمان ميندوسى او را بفرمان مگابات زنجير كردهاند و وى در وضعى نامساعد قرار دارد . پس آريستاگوراس بنزد مگابات رفت تا او را بسر رحم آورد . اما چون اصرار او بىنتيجه ماند تصميم گرفت خود شخصا ميهمان خود را از بند خلاص كند . مگابات از اين ماجرا باخبر شد و اين واقعه را بسيار ناگوار يافت و تصميم گرفت با آريستاگوراس بمخالفت برخيزد . اما آريستاگوراس بوى پاسخ داد : « مداخله در اين قبيل امور به تو مربوط نيست . آرتافرن ترا براى آن فرستاده است كه از من اطاعت كنى و بهرجا كه فرمان دهم شراع بر كشى ، نه آنكه شدت عمل بخرج دهى . » مگابات از اين سخن بخشم آمد و همين كه شب فرا رسيد كسان خود را با قايق به ناكسوس فرستاد و اهالى جزيره را از آنچه بر ضد آنان در شرف وقوع بود مطلع كرد .
34 - اهالى ناكسوس تصور نميكردند كه اين ناوگان براى حركت بسوى جزيرهء آنان آماده شده باشد . اما همين كه از اين امر باخبر شدند بيدرنگ آنچه را كه در مزارع بود با خود به داخل حصار شهر بردند و خود را براى محاصره آماده كردند و با شتاب فراوان آذوقه و آشاميدنى در داخل شهر ذخيره كردند . و بدين ترتيب آنان خود را براى جنگى كه قريب الوقوع ميدانستند آماده كردند بقسمى كه وقتى
هامش
( 1 ) -Myndos( 2 ) -Skylax