خود را بسوى او گشودند و كلمهء بكو
( Becos )
را بر زبان جارى كردند . « 1 »
بار اول كه چوپان اين صدا را شنيد به روى خود نياورد ، ولى چون هربار كه براى مواظبت وارد ميشد اطفال همان كلمه را بطور مداوم بر زبان جارى ميكردند ، موضوع را به پادشاه اطلاع داد و بفرمان پادشاه اطفال را در برابر او حاضر كردند .
چون پسامتيك نيز بنوبه خود همان كلمه را شنيد تحقيق كرد كه كدام قوم چيزى را « بكو » مينامد . تحقيقات او بر وى فاش ساخت كه اهالى فريژيه نان را چنين مينامند . « 2 » بدين ترتيب مصريها اساس قضاوت خود را اين حادثه قرار دادند و تصديق كردند كه قدمت قوم فريژيه از آنان بيشتر است . چنين بود شرح اين مطلب بقسمى كه كاهنان هفستوس « 3 » در ممفيس « 4 » براى من نقل كردهاند . ولى بعضى از يونانيان ضمن ادعاهاى باطل ديگرى كه كردهاند مدعى شدهاند كه پسامتيك امر كرد زبان چند زن را بريدند و اين اطفال را نزد آنان گذارد .
3 - اين بود داستانى كه كاهنان دربارهء اين اطفال و دربارهء طرز نگاهدارى آنان براى من نقل كردند . در جريان مصاحباتى كه در ممفيس با كاهنان هفسيوس براى من دست داد از مطالب ديگرى نيز مطلع شدم . و نيز به شهر تب « 5 » و هليوپوليس « 6 »
هامش
( 1 ) ظاهرا « بكو » بايد تقليدى از صداى بز باشد . احتمال ميرود كه اين افسانه در آغاز كار جنبهء شوخى داشته و سراينده آن قصد داشته با اين افسانه ادعاهاى مصريان و تحقيقات بيهوده و زائد آنان را تخطئه كند زيرا اطفال زندانى در تمام مدت حيات كوتاه خود فقط با صداى بز آشنا شده بودند ولى در متن هردوت دليلى كه حاكى از آن باشد كه مؤلف قصد تمسخر مصريان را داشته باشد مشاهده نميشود .
( 2 ) كلمه « بكو » در كتيبههاى فريژيه بطور مكرر مشاهده شده و حتى در جزيرهء قبرس نان را چنين مىناميدهاند .
( 3 )Hephaistos- مردم عهد عتيق هريك از خدايان خود را به محلى نسبت ميدادهاند بقسمى كه هرشهر خدائى غير از خداى شهرهاى ديگر داشت . هفستوس خداى شهر ممفيس و نام مصرى آن فتاه( Phtah )بوده است . اين رب النوع همانست كه يونانيان وولكم( Vulcam )مينامند و خداوند آتش و آهن بوده است .
( 4 )Memphis( 5 )Thebes( 6 )Heliopolis