اين ، به دنبالشان مى آمدند خود ، دنباله رو گشتند و پس از آنكه با روىگردانى از سلاطين عزيز بودند ، با روى آوردن به آنها ذليل شدند مگر كسى را كه خدا توفيق داد « 1 » .
در مناقب امام ابي حنيفه آمده است :
هنگامى كه از سوى يكى از حاكمان اموى ابو حنيفه براى پاسخ به يك مسئله فقهى احضار شد ، گفت : كلمه استرجاع را بر زبان آوردم « 2 » ؛ چراكه در آن مسئله ، نظرم مطابق قولِ على رضى الله عنه و ديندارىام به آن بود [ با خود انديشيدم كه ] چه كار كنم ؟
سپس تصميم گرفتم سخن راست را بگويم و فتوا به دينى دهم كه با آن خدا را مىپرستم .
اين امر بدان جهت بود كه بنى اميه به قول على فتوا نمىدادند و اعتنايى به آن نمىكردند . . . در اين عصر ، نامِ على برده نمىشد ، بين مشايخ ، علامتِ نام على واژه « شيخ » بود ، مىگفتند : شيخ مىگويد . . . بنى اميّه مردم را منع كردند از اينكه فرزندانشان را « على » بنامند ، و هركس نام فرزندش را على مىگذارد ، در معرض بلا قرار مىگرفت « 3 » .
نزديك به اين سخن از حسن بصرى نقل شده است . از يونس بن عُبَيْد حكايت شده كه گفت :
به حسن بصرى گفتم : اى ابا سعيد ، تو با آنكه رسول خدا را درك نكردهاى ، مىگويى : « قال رسول الله » ( رسول خدا فرمود ) !
حسن پاسخ داد : اى پسر برادر ، چيزى را از من پرسيدى كه احدى قبل از تو نپرسيد ! اگر نزدم قدر و منزلت نداشتى پاسخت نمىگفتم . ما در زمانى به سر مىبريم كه شاهدى ! ( وى كارگزار حجاج بود ) هرچه شنيدى مىگويم : « قال
هامش
( 1 ) . نگاه كنيد به : رساله الإنصاف در دائرة المعارف فريد وجدى ماده « جهد » .
( 2 ) . يعنى با خود گفتم : كارم تمام است ! ( م )
( 3 ) . الإمام الصادق والمذاهب الأربعه 1 : 396 ( به نقل از مناقب الإمام أبى حنيفه 1 : 117 ) .