سپس حجّاج آمد و شيعيان را قتل عام كرد . هر ظن و تهمتى را بهانه مىساخت وشيعيان را به بند مىكشيد تا آنجا كه اگر به شخصى « زنديق » يا « كافر » گفته مىشد ، بهتر بود از اينكه « شيعه على » خطاب شود .
كار بدانجا رسيد كه مردانى خوش نام - و شايد پارسا و راستگو - احاديث عجيبى را در برترى واليان سَلَف بر زبان آوردند ؛ ماجراها و احاديثى كه هرگز وجود خارجى نداشت ورخ نداده بود ! شنونده آنها را حق مىانگاشت ؛ زيرا بسيارى از كسانى كه آنها را نقل مىكردند ، دروغگو و بىمبالات [ در دين ] شناخته نمىشدند « 1 » .
ج امام على عليه السلام در سخنى اشاره مىكند كه امّت به كتابِ خدا و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله عمل نكردند و گرايشهاى ديگرى بر آنان چيره گشت :
فيا عَجَباً - ومالي لا أَعْجَبُ - مِن خَطَأِ هذه الفِرَق عَلَي اخْتِلاف حُجَجِها في دينها . لا يَقْتَصُّونَ أَثَرَ نبيٍّ ، وَلا يَقْتَدُونَ بِعَمَلِ وَصِيٍّ ، ولا يُؤمِنونَ بِغَيْب ، وَلا يَعِفُّون عن عَيْب ، يَعْمَلُونَ في الشُّبُهات وَيَسيرونُ في الشَّهَوات ، المعروفُ عندهم ما عَرَفُوا ، وَالمُنكر عندهم ما أَنْكَرُوا ، مَفْزَعُهُم في الْمُعْضِلاتِ إلي أَنْفُسِهِم وتَعْويلُهُم في المُهمّاتِ عَلَي آرائهم ، كَأَنَّ كُلَّ امرئ منهم إمامُ نَفْسِه قد أَخَذَ منها فيما يَرَي بِعُرًي ثِقات وأَسباب مُحكَمات ؛
در شگفتم ! و چرا شگفتى نكنم از خطاى فرقههاى چنين ، با گونه گونه حجّتهاشان در دين . نه پَى پيامبرى را مىگيرند ، و نه پذيراى كردار جانشيناند ، نه غيب را باور دارند ، و نه عيب را وامىگذارند ، به شبهه ها عمل مىكنند ، و به راه شهوتها مىروند ، معروف نزدشان چيزى است كه شناسند و بدان خرسندند ، و منكَر آن است كه آن را نپسندند ، در مشكلات خود را پناه جاى ، شمارند ، و در گشودنِ مهمّات به رأى خويش تكيه دارند ، گويى هريك از آنان امام خويش است كه در حكمى كه مىدهد - بىتشويش است - چنان
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه 11 : 43 - 44 .