عمر راضى نمىشد كه خلافت را به دعوتگران به نقل حديث از پيامبر صلى الله عليه و آله ( امثال حضرت على عليه السلام ، ابوذر ، ابن عبّاس ، ابن مسعود ، عمّار . . . ) تسليم كند ؛ زيرا اينان عمر را در سلوك و روشى كه در پيش گرفته بود بر خطا مىدانستند و مكتب مخالف او را تقويت مىكردند .
عبدالله بن عمر و مخالفت او با پدرش
تا بدينجا معلوم شد كه چرا در گردهمايى شورا انتخاب آخر در اختيار ابن عوف قرار گرفت . و اگر اندكى تأمُّل كنيم به سرّ اين كار نيز آگاه مىشويم كه چرا عمر فرزندش عبدالله را جانشينِ خود نساخت و او را يكى از اعضاى شش نفرى شورا قرار نداد ؛ چراكه تعليل عُمَر براى اين كار ، با شخصيتِ علمى عبدالله ارتباط مىيابد و اينكه وى فقه و احكام نمىداند ؛ زيرا به كسى كه به عُمَر پيشنهاد كرد عبدالله را جانشين خود سازد ، گفت :
خدا مرگت دهد ! انگيزهات خدايى نبود ؛ واى بر تو ! چگونه كسى را خليفه گردانم كه از طلاق زنش عاجز است « 1 » ؟ !
واقع اين است كه ماجرا آن گونه كه عمر آورد نبود ، بلكه به جهت اختلاف فكرى و بينشى - كه ميان آن دو وجود داشت - از اين كار خوددارى مى ورزيد .
اگر اين تعليل درست باشد ، مىبايست در پاسخ پيشنهاد آن شخص مىگفت : واى بر تو ! چگونه عبدالله را جانشين خود سازم در حالى كه بزرگان صحابه ( امثال حضرت على عليه السلام ، ابن عوف ، ابن مسعود ، سعد بن ابى وَقّاص ) ميانِ مردماند ؟ !
اين سخن را بدان جهت عمر درباره فرزندش عبدالله گفت كه وى عمر را در ماجراها و جاهاى زيادى تخطئه كرد ؛ درباره متعه گفت : آيا سنّت عمر شايان پيروى است يا سنّت رسول خدا ؟ و در جاى ديگر گفت : روايتش را مىپذيرم و درايتش را وامىگذارم .
استاد « روّاس قلعه چى » در كتاب موسوعه عبدالله بن عمر ، جاهايى را كه عبدالله با پدرش مخالفت ورزيد ، شمرده است :
هامش
( 1 ) . تاريخ طب - - رى 2 : 580 ؛ تاري - خ المدينة ( ابن شبّه نمي - رى ) 3 : 923 ؛ شرح نه - ج البلاغه 1 : 190 .