مكتب تأويل را نمىپذيرد و نمىگويد : « تأويل كرد و به خطا رفت » و براى اشتباهات و لغزشهاى ديگران عذر نمىتراشد .
اين ، همان مفهومى است كه مسلمانان ، بعدها بر عثمان اجرا كردند ؛ آن گاه كه وى اعلانِ توبه از بدعتهايش در دين كرد ، او را واگذاشتند ، سپس هنگامى كه بر بدعتهايش اصرار ورزيد و به قتل پيروان مكتب تعبّد فرمان داد ، سويش بازگشتند و او را به قتل رساندند .
در اينجا لازم است سخن بعضى از نويسندگان را يادآور شويم كه مىگويد كه اگر دوران عُمَر به طول مىانجاميد ، مسلمانان او را همچون عثمان مىكشتند .
عمر براى آنكه خلافت به دستِ پيروان سنّت و تعبّد ، نيفتد ، سخن ابن عوف را ميزان و حرف آخر ( هنگام اختلاف اعضاى شش نفرى شورا ) قرار داد تا بتواند رأى خود را بر ابن عوف ديكته كند ، و او بتواند با امنيّت ، كشتى را به ساحل آرزويش برساند .
اين حقيقت ، آن گاه بيشتر روشن مىشود كه در آه و حسرتهاى عُمَر ، تدبّر كنيم ؛ آن گاه كه از فقدان ابو عبيده و سالم ( همفكرش و زير دستش ) افسوس مىخورد كه كاش آنها ( در آن زمان ) حاضر بودند و امر خلافت را به آنها مىسپرد .
با اينكه مىدانيم « سالم » از موالى بود « 1 » ، و معروف است كه عمر بر انصار - روز سقيفه - اعتراض كرد و اصرار ورزيد كه لازم است خليفه از قريش باشد « 2 » ، ليكن اكنون در غياب « سالم » - در حالى كه او از موالى است - افسوس مىخورد « 3 » !
مقصود از اين موضع عمر چيست ؟ ! پاسخ روشن است ، او مىخواست خلافت به دست كسانى كه او را دوست ندارند و از نظر فكرى به وى گرايش ندارند ، نيفتد .
هامش
( 1 ) . نگاه كنيد به ترجمه وى در الطبقات الكبرى 3 : 85 ؛ الاستيعاب 4 : 1799 ، ت 4265 ؛ الإصابه 3 : 13 ، ترجمه 3045 .
( 2 ) . نگاه كنيد به : صحيح بخارى 6 : 2506 ، حديث 6442 ؛ مسند احمد 1 : 55 ، حديث 391 ؛ تاريخ طبرى 2 : 235 .
( 3 ) . تاريخ طبرى 2 : 580 ؛ مقدمه ابن خلدون 1 : 194 .