نَسْخ تنها در زمان حياتِ پيامبر صلى الله عليه و آله است ؛ زيرا نَسْخ تنها با نص است و پس از درگذشت پيامبر و پايان يافتن وحى ، نَصّ نمىباشد .
همچنين قرآن جز با قرآن نَسْخ نمىشود و در قرآن و سنّت نَسْخى در اين زمينه نيست ، چگونه مىتوان كتاب و سنّت را به صرفِ آراى خودسرانه يا به سخن صحابى يا جز آن ، رها كرد ؟
افزون بر اين ، علما قول صحابى را در برابر قياس حجّت نمىدانند ، چگونه مىتوان با آن كتاب و سنّت را به كنار نهاد « 1 » ؟
صاحب المنار مىنويسد :
مىبينيم كه دولتهاى استعمارگر - كه طمع دارند مسلمانان را برده خود كنند و آنان را از دينشان برگردانند - سهمى از اموال دولتهايشان را براى ربودن دلهاى مسلمانان اختصاص مىدهند ؛ برخى اين كار را مىكنند تا آنها را نصرانى سازند و از قلمرو اسلام بيرون آورند ، بعضىشان اين كار را مىكنند تا در حمايت آنان درآيند و فرقهگرايى را ميان دولتهاى اسلامى رونق بخشند و از وحدت مسلمانان جلوگيرى كنند .
آيا مسلمانان ، از آنها اولى - به اين كار - نيستند « 2 » ؟ !
منطق عُمَر اين است كه سهم « مؤلّفة قلوبهم » رشوه دادن براى مسلمانى است و به عبارت ديگر منطق مبشِّران مسيحى است كه با سياستِ دادنِ غذا و دوا به مردم مىخواستند آنان را نصرانى سازند ! غافل از اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله نمىخواست آنان را با « مال » به اسلام دعوت كند ، بلكه مىخواست قلبهايشان را آماده سازد تا پذيراى دعوت اسلام شوند و با ايمان و عقيده به اسلام بگروند .
هامش
( 1 ) . المغنى 2 : 280 ( و در چاپى ، جلد 2 ، ص 527 ) .
( 2 ) . المنار 10 : 495 ؛ نيز نگاه كنيد به : تاريخ السنّة النبويّه : 35 ؛ معالم الفتن 1 : 350 ؛ فقه السنّه 1 : 389 .