بود و در كنار پيامبر نمىماند ، بلكه يك روز در ميان نزد آن حضرت مىآمد و اين سخن از عُمَر است كه مىگفت : « داد و ستد مرا به خود سرگرم ساخت » يا ابَى به او گفت : « تو را تجارت به خود مشغول داشت » يا « تو در بقيع برگ درختِ سَلَم مىفروختى » .
مقصود از اين سخن ، تحقير خليفه نيست ، بلكه بيان فضايى است كه عُمَر و مسلمانان در صدر اوّل اسلام مىزيستند و از هالهاى كه متأخّران براى آنان ترسيم كردهاند به دور مىباشد .
امّا سخن درباره ابَى و قرائتِ او ، مجال ديگر را مىطلبد .
درباره عمر گفتهاند : پختگى در فتوحات و شايستگىهاى نظامى عُمَر ، يك چيز است و بيانِ نقش آن در منع تدوين حديث پيامبر و اينكه دستور داد احاديث را بسوزانند ، چيز ديگر است « 1 » .
ما با اينكه فتوحاتِ اسلامى را از ياد نمىبريم ، دستوراتِ عُمَر در كاستن از حديث يا منع تدوينِ آن را برنمىتابيم .
آرى ، بسيارى از بزرگان ميان اين دو ناحيه خلط كردهاند . آن گاه كه بر نقش عُمَر در افتا اعتراض مىشود به فتوحاتِ او پاسخ مىدهند ! اين شيوه ، نمايانگر انديشهاى مهآلود است كه از دقت و تمايز لازم برخوردار نمىباشد .
لياقت در اداره لشكر ، به معناى توانمندى بر سُكّان افتا نيست .
دفاع از قلمرو دولت اسلامى و توسعه گستره خلافت كه خواستِ عُمَر بود ، نفعِ آن عايد خودش و مسلمانان مىشد . اين امر ارتباطى با شخصيّتِ فرهنگى عمر ندارد . تاريخ از « مُعْتَصِم » به بزرگى ياد مىكند آن گاه كه زن مسلمانى به « نام او » فريادرسى خواست ، ليكن اين امر تاريخ را باز نمىدارد از اينكه به سطحِ پايين فرهنگ و ناآگاهى علمى و فقهى او شهادت دهد .
تا اينجا ، نامهاى كسان ديگرى بارز شد كه با فقه عُمَر و نگرشهاى او - در صدر اول اسلام - مخالفت كردند ، و اينان عبارتاند از :
13 . عمّار بن ياسر .
هامش
( 1 ) . نگاه كنيد به : تاريخ تمدن اسلامى ( اثر جرجى زيدان ) ، بخش سوزاندنِ كتابخانه اسكندريه .