فراخوان عُمَر به پيروى مسلمين از نظراتش ، يك نياز سياسى بود كه واقعيتِ اجتماعى ، آن را بر وى تحميل كرده بود ( و همچنين منع عُمَر از تدوين و نقل حديث ) زيرا نص شرعى از پيامبر در اين باره وجود نداشت و گرنه عُمَر آن را يادآور مىشد ، و در منع نقل حديث و تدوين آن را ذكر مىكرد و منع را به خودش - به تنهايى - نسبت نمىداد و وَبال آن را به گردن نمىگرفت .
شرايطى كه عمر را واداشت فتوا به رأى دهد ( هرچند بر خلاف نص باشد ) در بسترهاى پيشينى ريشه دارد كه بعضى از آنها را آورديم .
بر اين اساس ، مىتوان موضعگيرىهاى پيشين عمر را در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله از اين باب به شمار آورد ؛ زيرا وى در جاهليّت بخشى از همين رويكرد را داشت و مىخواست قلمرو اختياراتش را كه براى خود باور داشت در حوزهاى گسترده در اسلام و با پيامبر صلى الله عليه و آله به اجرا درآورد ، ليكن ميان اين دو عصر فرق روشنى وجود داشت .
آرى ، بعضى برنتافتهاند كه اجتهاد خليفه از اين قبيل باشد ؛ زيرا او را از كسانى دانستهاند كه به سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله متعبّد بود و به بعضى از نقلها مثال زدهاند ، از جمله اينكه عمر در برابر ركن ايستاد و گفت :
مىدانم كه تو سنگى هستى كه سود و زيانى نمىرسانى ! و اگر نمىديدم كه رسول خدا بر تو بوسه زد ، تو را نمىبوسيدم .
سپس عمر به حَجَر نزديك شد و آن را بوسيد « 1 » .
يَعْلَى بن امَيّه مىگويد :
با عُمَر طواف مىكردم ، چون نزد ركنى رسيدم كه پس از در كعبه است و حَجَر الأسود در پى آن مىآيد ، آن را به دست گرفتم تا لمس كنم .
عُمَر گفت : با رسول خدا طواف نكردهاى ؟
گفتم : چرا .
هامش
( 1 ) . مسند احمد 1 : 46 ، حديث 325 ؛ مسند ابن جعد 1 : 316 ، حديث 2152 ؛ سنن نسائى 2 : 400 ، حديث 3918 ؛ مسند الشاميين 2 : 395 ، حديث 1567 ؛ فيض القدير 3 : 409 .