مىكرد . ولى چون فرصتطلبى زيرك بود هميشه از جنگهاى داخلى كناره گرفته بود . امّا در قصه حكمان در اذرح به عنوان ناظر حضور يافت . و چون بو برد كه كفّه قدرت به نفع امويان مىچربد ، اكنون فرصت را مغتنم شمرد تا از اين نمد كلاهى ببرد . نامهاى به بسر نوشت و اين مأموريت او را تبريك گفت و رأى روشن او را كه بر شكاكان سخت گرفته و خردمندان را نواخته بود ستود . و او را ترغيب كرد كه به راه خود ادامه دهد ، كه راهى نيكوست و خداوند اهل خير را پاداش خير مىدهد و از خدا خواست كه هر دو را از آمران به معروف و رهروان راه حق و كسانى كه بسيار ياد خدا مىكنند قرار دهد . سپس به پيشواز فرمانده معاويه آمد . بسر مىدانست كه او را از سلطه بر ثقيف بازداشتهاند ، امّا نمىخواست بدون زهر چشم گرفتن آنان را رها كند . او گفت : « اى مغيره قصد آن دارم كه قوم تو را بازجويى كنم ( استعرض ) . » مغيره كه وانمود مىكرد از خطر آگاه است گفت :
« مىخواهم در اين كار به خدا پناه برى كه از آن وقت كه به حركت آمدهاى خبر سختگيرى تو را با دشمنان عثمان شنيدهام . تاكنون انديشه و عملى پسنديده داشتهاى . امّا اگر دشمن تو و دوست تو در نظرت يكسان آيند آنگاه به درگاه پروردگارت مرتكب گناه شدهاى و دشمن را بر ضد خود ترغيب كردهاى . » بسر كه تحت تأثير گفتگوى او قرار گرفته بود در طايف به كسى آزار نرساند . « 1 »
بسر هنگامى كه در طايف بود مردى را به تباله فرستاد و به او فرمان داد كه در آنجا همه شيعيان على عليه السّلام را بكشد . ثقفى داستانى نقل كرده كه مردم با كوشش جوانمردانه منيع باهلى از مهلكه نجات يافتند . او از طرف فرمانده شامى تباله راهى طايف شد تا نزد بسر از آنان شفاعت كند . بسر در نوشتن اماننامه درنگ مىكرد به اين خيال كه قبل از رسيدن منيع به تباله اسيران سرباخته باشند . منيع عاقبت نامه را گرفت و شب و روز راه پيمود تا به موقع و پيش از كشته شدن مردم به تباله رسيد . امّا به روايت ابن اعثم اسيران همه به قتل رسيدند . « 2 »
چون بسر از طايف بيرون رفت مغيره ساعتى مشايعتش كرد و سپس بازگرديد . بسر
هامش
( 1 ) همان ، ص 609 - 610 ؛ ابن اعثم ، فتوح ، ج 4 ، ص 62 . قوم ثقيف به بسر گفتند كه تو بر ما سلطهاى ندارى چون ما از قيس هستيم . ( بيوان ) نقائض ، ص 717 ؛ اغانى ، ج 4 ، ص 132 . [ * احتمالا وابستگى مردم طائف به قبيله قيس بود كه آنان را از آسيب بسر رهانيد ، نه چربزبانيهاى مغيره - م . ]
( 2 ) ثقفى ، الغارات ، ص 610 - 611 ؛ ابن اعثم ، فتوح ، ج 4 ، ص 62 .