تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي ) — صفحة 413

مساهمون:

ص٤١٣
ابو ايوب انصارى را آتش زد . چون بنى سلمه براى بيعت آمدند بسر درباره جابر بن عبد الله ، كه مخفى شده بود پرسيد ، و آنان را تهديد كرد كه اگر جابر را به نزد او نياورند همه را مجازات خواهد كرد . جابر با اصرار قومش كه او را وادار به رفتن مىكردند با ام المؤمنين ، ام سلمه ، كه از شيعيان وفادار على عليه السّلام بود ، مشورت كرد . ام سلمه گفت پسرم برو و بيعت كن و مگذار خون تو و قومت ريخته شود . من نيز پسر برادرم « 1 » را فرمان دهم كه برود و بيعت كند ، هر چند مىدانم كه اين بيعت ضلالت است ( بيعة الضلاله ) . « 2 » بسر چند روز بعد از مدينه رفت و گفت كه مردم مدينه را عفو كردم ، هر چند شايسته اين عفو نيستند ، او ابو هريره را به جانشينى خود برگزيد و آنان را بر حذر داشت كه با او مخالفت نكنند . بسر از مدينه رهسپار مكه شد و در راه مردان بسيارى را كشت و اموال زيادى را غارت كرد . اين بار قثم ابن عباس والى على عليه السّلام در مكهء مكرّمه ، بىدرنگ از شهر گريخت و انبوه بسيارى از مردم شهر را رها كردند . و مردمى كه ماندند شيبة بن عثمان عبدرى را كه امير مورد قبول يزيد بن شجره نيز بود ، به امارت خود برگزيدند . جماعتى از قريشيان به ديدار بسر رفتند . بسر آنان را دشنام و ناسزا گفت . و گفت اگر او را بگذارند عقيده خويش را درباره آنان به كار بندد يك تن را باقى نمىگذارد كه بر روى زمين راه برود . او را سوگند دادند كه بر خاندان و عشيره خود رحم كند ، و او هيچ نگفت . بسر در مكه چند تن از خاندان ابو لهب را كشت . « 3 » البتّه او اين كشتار را تخلفى از دستور معاويه نمىدانست كه گفته بود در مكه متعرض مردم نشود ، زيرا خليفه تلويحا توصيه كرده بود به هر يك از بنى هاشم دست يافت آنان را بكشد چون همه آنان در خون عثمان شريكند . بازماندگان بدبخت عموى پيامبر ، كه در قرآن او و زنش نفرين شده
هامش
( 1 ) روايت خود جابر چنين است ( ثقفى ، الغارات ، ص 606 ) [ * وهب بن كيسان از جابر نقل كرده كه ام سلمه گفت : . . . به پسر برادرم ( ابن اخى ) دستور دادم كه او بيعت كند . . . ( همان ، ص 606 ، ابن ابى الحديد ، شرح ، ج 2 ، ص 10 ) و در روايت عوانه از كلبى و لوط بن يحيى آمده است كه ام سلمه به پسرش ( لابنها ) عمر گفت كه برود و بيعت كند . . . ( ثقفى ، الغارات ، ص 605 ؛ ابن ابى الحديد ، شرح ، ج 2 ، ص 10 ) م . ] . در روايت عوانه [ به نقل طبرى ] ام سلمه گفت كه به پسرش عمر بن ابى سلمه و دامادش عبد الله بن زمعة ( بن اسود اسدى قريشى ) گفته بود كه بيعت كنند . ( طبرى ، ج 1 ، ص 2451 ) . ( 2 ) ثقفى ، الغارات ، ص 603 - 606 . ( 3 ) اغانى ، ج 10 ، ص 45 [ * به اين نشانى چنين مطلبى نبود ، شايد جاى ديگرى باشد - م . ]