سرانجام على عليه السّلام به معاويه يادآور مىشود :
وقتى مردم با أبو بكر بيعت كردند ، پدر تو نزد من آمد و گفت : « تو پس از محمد سزاوارترين شخص براى احراز خلافت هستى ؛ و من با دشمنان تو در ستيز خواهم بود .
دستانت را بگشاى تا با تو بيعت كنم » . ليكن من از اين بيعت استقبال نكردم . تو خود واقفى كه پدرت چنين گفت و اين خواست او بود . ليكن من نپذيرفتم ، زيرا در آن روزگار مردم به دوران كفر نزديك بودند ؛ و ترسيدم ميان مردم و اسلام رخنه پديد آيد . پس پدرت بيش از تو به حق من آگه بود . حال اگر تو نيز همچون پدرت حق مرا بشناسى ، بر طريق مستقيم خواهى بود و گرنه خدا از تو بىنياز است ، و السلام . « 1 »
پاسخ على عليه السّلام قاطع بود و سوء تفاهمات را بر طرف كرد . اين پاسخ ، صرف نظر از اندكى مبالغه و آرايههاى لفظى حقيقت آشكار را بيان مىكرد . درست است كه نامهء معاويه او را وادار كرد آنچه را ترجيح مىداد در اين زمان مطرح نكند ، فاش سازد . على ابتدا رفتار أبو بكر و عمر را بىقيد و شرط ستود ، امّا وقتى از او خواسته شد كه دليل كندى و درنگ خويش را از پشتيبانى آنان توضيح دهد ، دريافت كه پنهان كردن حقايق بىثمر است . وى مىدانست كه حقيقت در تاريخ ، همچون زندگى شخصى ، گاه فرد را مىآزارد ، امّا طالبان آن را نيز آزاد مىسازد ؛ او به يقين از حق خود در « فلته » محروم شده بود ، نه فقط از طريق موازين كتاب خدا ، كه با نظام قبيلهاى عرب سنّتى ؛ هيچ كس جز ابو سفيان ، پدر معاويه ، بر آن گواهى نداد . و اكنون فرزندش او را به حسادت متهم مىكرد ؛ حال آن كه مردم خود او ، قريش ، بودند كه - همانطور كه عمر به ابن عباس گفت - نمىتوانستند تحمل كنند بنى هاشم هم نبوّت را بر عهده گيرد و هم امامت را . بگذار ستايندگان أبو بكر و عمر تلخى حقيقت را بچشند . او ديگر با اين دو ريش سپيد قوم نزاعى نداشت و مىتوانست صادقانه بر فقدانشان براى اسلام سوگوارى كند . اگر پيروان پيشين آنان اكنون آمادهء پشتيبانى از معاويهء شياد باشند ، مسئوليت آن بر دوش خود ايشان است .
نظريات هر دو طرف نيك بيان شده و جنگ اجتنابناپذير بود . على گروهى از پيشوايان برگزيدهء اسلام را ، كه از نظر او مثل زمان پيامبر ، مهاجران و انصار بودند ، به اتخاذ موضعى مشترك فرا خواند . وقتى با آنان به شور نشست ، همگى او را به جهاد عليه
هامش
( 1 ) منقرى ، وقعة صفين ، ص 88 - 91 ؛ [ واقعهء صفين در تاريخ ، ص 60 - 61 ] ؛ بلاذرى ، انساب ، ج 2 ، ص 279 - 83 .