بالقياس إلى الآخر ، فهما المتضايفان ، وإلّا فهما الضدان . « 1 »
پس سكوت ، عدمِ / 40 / نطق نيست مطلقاً ، اگر چه عدم نطق نسبت به ديوار وأشجار وأحجار ملاحظه شود ، بلكه عدم نطق نسبت به اشخاصى است از افراد انسان كه در آنها ملكهء نطق بوده باشد . پس عدم نطق نسبت به طفل شش ماهه هم صحيح نيست ؛ زيرا كه ملكهء نطق ندارد . پس سراج كه موصوف به سكوت نمىشود از محل متقابلين خارج است . پس جايز نيست اين كه گفته شود : السراج إمّا ساكت أو ناطق ؛ زيرا كه جايز است : السراج لا ساكتٌ ولا ناطقٌ . وهمچنين ذات واجب الوجود از دايرهء تقابل سكوت ونطق خارج است واتصاف بارى تعالى به نطق در جايى كه حمل نطق بر ذات خدا شده است ، به معنى ديگر است .
وذكر شد مثال ثاني : لا يقال إنّ السراج ليضيء في ما يريد أن يفعل [ بنا ] ، مقدمه را بايد فهميد كه هر مؤثر يا اين است كه مصدر از براي فعل واحد است ويا از براي افعال كثيره ودر هر دو صورت يا از روى قصد وشعور است ويا بدون قصد وشعور . قسم اوّل كه عبارت از آن مؤثر است كه مصدر فعل واحد است از روى قصد وشعور ، آن نفس فلكىاست . وقسم دويم كه عبارت از آن مؤثر است كه مصدر فعل واحد است بدون قصد وشعور ، آن طبيعت است . وقسم سيّم وآن عبارت از آن مؤثر است كه مصدر افعال كثيره است به قصد وشعور وآن قوّهء حيوانية است . وقسم چهارم كه عبارت از آن مؤثر است كه مصدر افعال كثيره است بدون قصد وشعور وآن قوّهء نباتيه است .
وسراج از اين مؤثرات از جملهء قسم ثاني است ومؤثر وفاعل بالطبع است / 41 / واز نتايج نار است كه لازم أو اضائه است . اضائه واناره وكيفيت آن به اين طور است :
هر وقتي كه سراج ونار موجود شد ، أطراف آنها روشن مىشود ، بدون اين كه از سراج ونار چيزى جدا شود ؛ به علّت آن كه نار وسراج بسيطاند نه مركّب وضوء جزء نار وسراج نيست . بلكه از عوارض ذاتي آنهاست ؛ به اين معنى كه از ذات آنها اضائهء طلوع
هامش
( 1 ) . ر . ك : المباحث المشرقية ، فخر رازي ، ج 1 ، ص 101 .