مىشناسى ؟ گفتم : نه . گفت : اين همان كسى است كه در طفوليت و صباوت علم و هنر به او عطا شده است ، اين همان « ابن سريج » است . « 1 »
باز ابوالفرج مىگويد : از عمر بن ابى خليفه نقل شده است كه او مىگويد : شعبى با پدرم در طبقهء دوم خانه بودند ، از طبقهء پايين صداى جالب خوانندگى به گوش ما رسيد ، پدرم به شعبى گفت : آيا صدايى به گوشت مىرسد ؟ گفت : نه ! ! نگاهى به پايين انداختيم ، ناگهان جوان خوشمنظر و زيبارويى را ديديم كه آوازهخوانى مىكرد ، او همان « ابن عايشه » معروف بود . شعبى از سر تعجب و شگفتانگشت حيرت به دندان گرفته بود و مىگفت : خداوند علم و هنر را به هر كسى كه بخواهد مىدهد . « 2 »
باز ابوالفرج نقل مىكند كه مصعب ابن زبير در دوران استاندارى خويش در كوفه دست شعبى را گرفت و به اطاق شخصى همسر خويش عايشه ، دختر طلحه وارد نمود ، در آن وقت عايشه لخت و عريان بود و لباسى كه او را بپوشاند بر تن نداشت . مصعب گفت : شعبى ! عايشه را چگونه ديدى ؟ شعبى عايشه را بسيار ستود و به دلخواه مصعب او را توصيف و تحسين كرد . مصعب دستور داد كه ده هزار درهم پول و سى دست لباس به او داده شود . « 3 »
چنانكه مىگويند : شعبى سوگند ياد مىكند كه على ( عليه السلام ) از اين جهان رخت بربست ، در حالتى كه چيزى از قرآن
حفظ نكرده بود . « 4 »
صاحبى مىگويد : اين سخن دربارهء على ( عليه السلام ) بسيار زشت و بىاساس است ، دربارهء كسى كه با صداى بلند اعلان مىداشت : قبل از آنكه مرا از دست دهيد ،
هامش
( 1 ) . اغانى 1 / 121
( 2 ) . اغانى 2 / 71
( 3 ) . اغانى 1 / 133
( 4 ) . القرطبى 1 / 158 .