تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥
. ( 1 ) چون آب پديد آمد عبد المطلب تكبير گفت و قريش بدانستند كه او را حاجت بر آمده است ، همه جمع شدند و گفتند : يا عبد المطلب ، اين چاه اسماعيل است و ما را در آن حقى هست ، ما را در آن انباز گردان با خود . عبد المطلب گفت نكنم كه من اوليترم بدان كه خداى تعالى آن به من داده است نه به شما . قريش گفتند ما رها نكنيم تا محاكمتى نكنيم با تو . عبد المطلب گفت كرا خواهيد كه حكم كنم ميان من و شما . ايشان گفتند : زنى كاهنه است از قبيلهء سعد به شام ، او را حاكم مىسازيم در اين مخاصمت . ( 2 ) پس عبد المطلب برنشست و با او جماعتى از عبد مناف و از هر قبيله‌اى از قريش . جماعتى بر نشستند و زمين در آن وقت بيابانها بيشتر بود . بيرون رفتند . چون به بيابانى رسيدند ميان حجاز و شام ، آبى كه داشتند نماند و تشنه شدند چنان كه اميد زندگانى بنماند . و از جماعتى از قبايل عرب آب خواستند و ايشان ندادند و گفتند : ما در بيابانيم همچون شما ، و بر خود مىترسيم از آنكه آب نماند
a
49
I
چون عبد المطلب آن حالت چنان ديد جماعت اصحاب را گفت : راى شما چيست ؟ گفتند : راى ما متابع راى تست . بفرماى آنچه خواهى . عبد المطلب گفت : من چنان صواب مىبينم كه هر يك از شما از براى خود گوى بركند بدين قوت كه اكنون دارد و هر گه كه يكى مىميرد جماعت او را در آن گو مىپوشند و دفن مىكنند ، تا آنگاه كه يك شخص بماند . پس ضايع شدن يك شخص سهلتر باشد كه ضايع شدن جمله . پس هر يك گوى مىكندند از براى خود و بنشستند در آن و انتظار مرگ مىكردند . ( 3 ) پس عبد المطلب اصحاب خود را گفت كه به خدا كه ما به دست خود يك ديگر را دفن كنيم اين عجزى عظيم باشد . ما را حيلتى بايد جست مگر خلاصى پديد آرد خداى تعالى . برداريم و مىرويم تا كجا رسيم . پس كوچ كردند ، و جماعت قريش كه با ايشان بودند مىنگريستند تا ايشان چه خواهند كرد . ( 4 ) چون عبد المطلب بر ناقهء خود نشست و برانگيخت ، از زير پاى ناقه