چشمهء آب خوش روان شد . پس عبد المطلب تكبير گفت و اصحاب تكبير گفتند و فرو آمد و آب خورد و اصحاب آب خوردند و آب بر مشكها گرفتند و پر كردند پس قبايل قريش را كه با او بودند جمع كرد بر آن آب . همه بخوردند و مشكها پر كردند پس قبايل قريش گفتند كه خداى تعالى حكم كرد از براى تو بر ما به خدا كه ما با تو خصومت نكنيم در زمزم هرگز آن خداى كه در بيابان ترا آب داد ، همان خدا است كه از زمزم ترا آب داد . پس از آنجا همه باز گرديدند و پيش كاهنه نرفتند و زمزم به عبد المطلب بگذاشتند .
( 1 ) پس عبد المطلب از براى نذر كه كرده بود قرعه بزد ، بر عبد اللّه آمد پدر رسول عليه السلام . و عبد المطلب قصد كرد كه او را بكشد .
برادران مادر عبد اللّه و بزرگان قريش برخاستند و گفتند به خدا كه تو او را نكشى كه اگر تو او را بمىكشى سنتى گردد در عرب . و قريش گفتند كه در حجاز زنى است عرافه و او را تابعى هست از پريان . از او بپرس اگر او فرمايد كه عبد اللّه را بيايد كشتن پس او را بكش . پس به مدينه آمدند و آن زن را طلب كردند و از او پرسيدند از اين حال . او گفت تا تابع من بيايد و از او بپرسم .
( 2 ) پس روز ديگر باز نزديك او آمدند . او گفت خبر آمد به من كه شما را چه بايد كرد در ميان شما ديت مقتول چند باشد ؟ گفتند :
ده شتر . گفت : باز گرديد با ولايت خود رويد و ده شتر حاضر كنيد و قرعه اندازيد بر آن ده شتر و بر عبد اللّه . اگر قرعه بر ده شتر افتد بكشيد شتران را ، و اگر بر عبد اللّه افتد شتران به زيادت كنيد .
پس چون باز گرديدند و با بلاد خويش آمدند آنچه آن زن فرموده بود بكردند و قرعه بر عبد اللّه آمد . قريش گفتند : يا عبد المطلب ، شتر به زيادت كن تا خداى تعالى راضى شود . عبد المطلب ده شتر زيادت كرد و قرعه مىزد و بر عبد اللّه مىافتاد و همچنان ده ده زيادت مىكرد تا صد تمام شد . پس قرعه بزد بر شتران آمد و عبد المطلب اشتران را قربان كرد . پس رسول عليه السلام گفت : انا ابن - الذبيحين . من پسر دو ذبيحم : يكى فدائى اسماعيل و يكى فدائى
شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 416
مساهمون: عبد الملك الخركوشي النيسابوري
ص٤١٦