( 1 ) گفتند دستورى مىدهى كه ما نيز اينجا فرود آئيم و مسكن سازيم با تو . گفت شايد . پس ايشان كس فرستادند نزديك اهل خود ، و ايشان را آنجا خواندند . ايشان آنجا آمدند و در زير آن درخت فرود آمدند و بر آنجا چفتهها بستند و آنجا بودند . پس جرهم خانهء كعبه را
a
48
I
تعظيم نمىكردند و گناه مىكردند از شومى ، آن آب زمزم بازخوشيد و منقطع گشت . چنان كه چاه ناپديد گشت ( 1 ) تا آنگه كه عام الفيل بود و قريش از فيل بگريختند و عبد المطلب در آن وقت جوان بود و سوگند خورد كه از حرم خداى نروم و جاى ديگر عز طلب كنم . پس آنجا نزديك خانهء كعبه بنشست و قريش برفتند و عبد المطلب اين بيت مىگفت كه : شعر لاهم ان المرء يمنع رحله فامنع رحالك .
مىگفت : خداوندا ، همه كس خانهء خويش نگاه دارد ، تو نيز خانهء خود را نگاه دار . ( 2 ) و همچنان آنجا مىبود تا خداى تعالى فيل و اصحاب فيل را هلاك گردانيد . و عبد المطلب را فرزندى آمد بزرگترين همه فرزندان نام او حارث . پس عبد المطلب را در خواب نمودند كه زمزم را بكند . پس از خواب در آمد و گفت : خداوندا ، روشن گردان مرا كه كجا بكنم . پس يك بار ديگر در خواب او را گفتند بكن در ميان سرگين و خون آنجا كه كلاغ از سوراخ مور به منقار مىكاود . پس عبد المطلب از خواب در آمد و در آن انديشه مىرفت تا در مسجد حرام بنشست و انتظار مىكرد آن نشانيها كه او را گفتهاند كجا يابد . پس گاوى را بكشتند به جايگاهى كه آنجا حزوره خوانند ، و آن گاو از دست كشنده بجست و مىدويد گلو بريده تا به مسجد رسيد و آنجا بيفتاد در آن جايگاه كه چاه زمزم است . پس آن گاو را آنجا پوست بكندند و گوشت برگرفتند و سرگين و خون آنجا حاصل آمد و كلاغى بيامد و آنجا از سوراخ موران مىكاويد . ( 3 ) پس عبد المطلب برخاست و آن جايگاه بكند و قريش بيامدند و گفتند عبد المطلب را كه چه مىكنى كه ما هرگز نديديم كه تو اين فعل كردى . عبد المطلب گفت : من چاه مىكنم و