تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 412

مساهمون:

ص٤١٢
راضى شدم
b
47
I
بدانكه مرا به خدا بگذارى . ( 1 ) پس هاجر باز گرديد و در زير درختى كه آنجا بود بنشست و پسر را بنشاند و مشك آب درآويخت و از آن آب مىخورد و اسماعيل را شير مىداد ، تا آنگه كه آب نماند ، و شيرش خشك شد و اسماعيل گرسنه شد ، و هاجر بترسيد كه اسماعيل بميرد ، و با خود انديشيد كه از اين موضع غايب شوم تا مرگ اسماعيل نبينم . پس برخاست و به صفا رفت و اميد مىداشت كه در آن وادى آدمى را يابد . پس به مروه نگريست و گفت ميان اين دو كوه مىروم و تعللى مىكنم تا آن طفل بميرد و من نبينم . پس سه بار يا چهار بار از صفا به مروه رفت . پس باز گرديد و طفل را هم بر حال خويش ديد . پس باز گرديد و با مروه آمد تا هفت بار تمام كرد . ( 2 ) و از رسول عليه السلام روايت است كه اين ابتداى سعى بود ميان صفا و مروه . پس باز گرديد . تا فرزند باز بيند . و او را همچنان يافت كه بگذاشت . و آوازى شنيد و هيچ كس را نديد . پس گفت : اى آنكه آواز تو مىشنوم به فرياد من رس اگر در تو خيرى هست . پس جبريل عليه السلم خود را ظاهر گردانيد و هاجر از پى او مىرفت ، و جبريل پاى بزد و آب زمزم ظاهر شد و آب روان شد ، و هاجر انديشيد كه آب برود پيش از آنكه او مشك آرد ، پاره‌اى خاك فرا پيش آب كرد . ( 3 ) ابن عباس گفت كه رسول عليه السلم گفت اگر مادر اسماعيل بگذاشتى تا آن آب روان شدى چشمهء آب زمزم پيوسته روان بودى . پس مادر اسماعيل مشك بياورد و آب برگرفت و بخورد و اسماعيل را شير داد . و مرغان چون در آن وادى آب ديدند ، همه گرد آمدند . همى كاروانى از قبيلهء جرهم مىگذشتند و از شام مىآمدند . مرغان را ديدند كه بر هوا گرد آب مىپريدند . پس دو مرد را بفرستادند تا آن حال بدانند . ايشان بيامدند مادر اسماعيل را ديدند و با او سخن گفتند . پس باز گرديدند و با پيش جمع خويش آمدند و ايشان را از آب خبر دادند و از آنچه ديدند . پس جمله مردم آنجا آمدند و مادر اسماعيل را تحيت گفتند . او جواب داد . ايشان گفتند اين آب از آن كيست ؟ گفت از آن من .
شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 412 | عبد الملك الخركوشي النيسابوري / نجم الدين محمود راوندى