تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
جهد مىكنم تا آب پديد آيد . پس عبد المطلب و حارث چاه مىكندند ، و او را در آن وقت هيچ فرزندى ديگر نبود . و جماعتى از عرب گفتند ما نگذاريم كه تو مسجد ما بكنى و با او منازعت مىكردند و جماعتى ديگر از براى شرف و منقبت او منازعت نمى - كردند و خاموش مىبودند . پس چون كار سخت شد بر عبد المطلب ، نذر كرد با خداى تعالى كه اگر او را ده فرزند باشند ، يكى را قربان كند از براى خداى تعالى . ( 1 ) پس همچنان مىكند تا به آب رسيد و عبد المطلب و حارث آب از چاه مىكشيدند ، و حوضى بكردند و از آب پر مىكردند تا حاجيان
b
48
I
از آن آب مىخوردند . پس جماعت عرب حسد بردند و آن حوض بشكستند و عبد المطلب آن را بارها اصلاح مىكرد و ايشان مىشكستند ، و عبد المطلب بدان سبب اندوهگن مىشد . پس بناليد به خداى تعالى از آن حال و خداى تعالى او را در خواب بنمود كه بگوى كه : اللهم انى لا احلها لمغتسل و لكن هو للشارب حل و بل . گفت : خداوند من اين چاه زمزم حلال نمىكنم كسى را كه غسل كند و لكن كسى را كه بخورد حلال طلق است . پس چون چنين بگفت بعد از آن حوض نشكستند . ( 2 ) پس عبد المطلب زنان خواست تا او را ده فرزند بيامدند و گفت : خداوندا ، من نذر كرده‌ام كه چون مرا ده فرزند باشد يكى را قربان كنم . اكنون قرعه مىزنم ميان ايشان ، آن را كه تو مىخواهى قرعه بر او فكن . پس قرعه بزد بر عبد اللّه آمد و او را دوست‌تر از همه فرزندان مىداشت . ( 3 ) و در بعضى اخبار آمده است كه عبد المطلب گفت : من در حجر خفته بودم كسى به من آمد و گفت بكن طيبه . من گفتم : طيبه چيست ؟ پس برفت و من با خواب رفتم يك بار ديگر بيامد و گفت : بكن بره من گفتم : بره چيست ؟ و برفت : پس روز ديگر خفته بودم يك بار ديگر بيامد و گفت بكن زمزم . من گفتم : زمزم چيست ؟ گفت : چاهى است كه آب دهد حاجيان را آنجا كه سوراخ مور است . پس عبد المطلب طلب مىكرد بدان نشان كه او را نموده بودند . كلنگ برگرفت با پسر خويش حارث ، و آنجا مىكندند