بردى بفرمود تا كفن كنند . و حمزه مردى دراز بود و آن برد كوتاه بود . گفت سرش را بپوشانيد بدين برد و پايش را اذخر بر نهيد ، و اذخر گياهى است در باديه .
( 1 ) و روايت كردهاند كه رسول عليه السلام هفتاد نماز بكرد عوض آن سوگند كه خورده بود كه هفتاد كس را مثله كند و كفارت سوگند بكرد . و چون رسول عليه السلام با مدينه آمد در خانهها مىگريستند بر كشتگان خويش . رسول عليه السلام گفت :
ان حمزه لا باكى له .
بر حمزه كسى نمىگريد ، يعنى او در مدينه غريب بود و او را آنجا خويشى نبود كه بر او بگريند . پس اين سخن به انصار رسيد . هيچ سرائى نماند الا كه نخست بر حمزه مىگريستند ، و اين سنت گشت در مدينه كه از آن وقت باز هر گاه كه بر مردهاى گريند نخست ذكر حمزه كنند و بر وى بگريند ، پس بر مردهء خويش بگريند .
( 2 ) پس غزا كرد رسول عليه السلام بنى النضير را و ايشان را از ولايت خويش بيرون كرد و به خيبر رفتند . پس باز گرديد با مدينه و مدتى اندك آنجا بود . ( 3 ) پس غزاى بنى المصطلق كرد از خزاعه و غارت كرد بر ايشان و غلبه كرد و ايشان را ببرد كه بياورد و از آن جمله جويريه بنت الحرث بود رسول عليه السلام او را از آن غنيمت بخريد و در نكاح آورد و پس باز گرديد و با مدينه آمد و در آن راه آن كار افتاد كه عايشه را رضى اللّه عنها آن مهرهها گم كرده بود و سبب افك و دروغ بود بر عايشه ، چنان كه در قصص بيايد . ( 4 ) و پس از آن عيينة بن حصن غارت كرد بر گلهء مدينه و ببرد .
پس رسول عليه السلام غزا كرد در طلب كردن وى و بر مقدمه سعيد بن زيد الاشهلى را بفرستاد و او در عيينه رسيد و او را هزيمت كرد و گله باز ستد و رسول عليه السلام بديشان رسيد و با مدينه آمدند . ( 5 ) پس رسول عليه السلام امير المؤمنين على را به فدك فرستاد و زيد بن حارثه را
b
24
I
به قرقره فرستاد و عمر بن الخطاب را به ديهى فرستاد از زمين بنى عامر و ابا العوجا السلمى