تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥
شير بدوشيد . من مطهره‌اى داشتم ، پر شير كرد و ركو پاره‌اى بر سرش بستم و به خدمت رسول عليه السلام آوردم . ( 1 ) رسول عليه السلام از خواب بيدار شده بود . گفتم : يا رسول الله ، پاره‌اى از اين شير بياشام . رسول عليه السلام بياشاميد تا سير گشت و من نيز بياشاميدم تا سير گشتم و گفتم : يا رسول اللّه ، وقت رفتن است . پس برفتيم و قوم در طلب ما بودند و كسى ما را در نيافت الا سراقة بن مالك بن جعشم كه مىآمد بر اسبى نشسته . من گفتم يا رسول اللّه ، طلب در ما رسيد ، و بگريستم . رسول عليه السلام گفت :
لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا .
اندوه مبر كه خدا با ما است و ميان ما و سراقة مقدار دو نيزه يا سه . من گفتم : يا رسول الله اينك طلب رسيد به ما و مىگريستم . رسول عليه السلام گفت : چرا مىگريى ؟ من گفتم : به خدا كه بر خود نمىگريم و لكن بر تو مىگريم . پس رسول صلى الله عليه و آله دعاى بد كرد در حق سراقة و گفت : اللهم اكفناه بما شئت . خداوندا ، كفايت كن او را از ما بدانچه خواهى . ( 2 ) پس دست و پاى اسبش زمين فرو گرفت تا به شكم . او از اسب فرو جست و گفت : يا محمد بدانستم كه اين از عمل تست ، اكنون خداى را بخوان تا مرا خلاص دهد از اين كه به خدا كه من راه شما بپوشانم بر اين جماعت كه از پس
booI
در طلب شمااند و از جعبهء من يك تير برداريد و چون بر شتران و گوسفندان من شما را گذر باشد به فلان جايگاه عرض كنيد و آنچه شما را بدان حاجت باشد برگيريد . رسول عليه السلام گفت ما را حاجتى نيست به شتران تو . پس رسول عليه السلام او را دعا كرد تا دست و پاى اسبش گشاده شد و برفت و با پيش اصحاب خويش رفت . و رسول عليه السلام و من برفتيم تا به مدينه رسيديم به شب و قوم مدينه به تنازع افتادند كه رسول عليه السلام كجا فرو آيد . رسول صلى الله عليه گفت : من پيش بنى النجار فرو مىآيم كه اخوان عبد المطلب‌اند ، از براى اكرام ايشان آنجا فرو آيم . پس مردم بيرون آمدند از مدينه و خرمى