( 1 ) يعنى كه اسلام ظاهر و هويدا است و قرآن روشن و مبين . هيهات ، چه دور است كه من اين كنم . رسول عليه السلام از ميان رفت و وحى منقطع گشت . به خدا كه شمشير مىزنم ، مادام كه در دست من از شمشير پارهاى مانده باشد ، و اگر از آنچه در عهد رسول عليه السلام قبول كردهاند از زكات و غير آن يك پاى بند شترى باز گيرند و ندهند ، من با ايشان مقاتلت كنم . اخبرنا ابو بكر بن احمد بن يعقوب بن عبد الجبار جعدة بن مصعب بن سعيد قدم علينا فى شهور سنة سبع و ستين و ثلثماية قال اخبرنا ابو خليفه الفضل بن حباب الجمحى بالبصره
aooI
سنة ثلث و ثلثمايه قال سمعت عبد اللّه بن رجا ابو عمر و القداى يقول اخبرنا اسرائيل عن ابى اسحق قال سمعت البراء بن عازب و الحديث بطوله . ( 2 ) روايت كردهاند كه ابو بكر صديق رضى الله عنه از عازب پالانى شتر خريده بود به سيزده درم . پس ابو بكر عازب را گفت : بفرما تا براء پسر تو اين پالان برگيرد و به خانهء ما برد . عازب گفت : نبرد تا تو حديث كنى ما را كه چگونه كردى تو و رسول صلى الله عليه آن وقت كه از مكه بيرون آمده بوديد و كفار در طلب شما . ( 3 ) ابو بكر رضى الله عنه گفت : ما از مكه برفتيم و آن شب همه شب مىرفتيم چون روز بر آمد و به چاشتگاه رسيديم و آفتاب گرم بود و من مىنگريستم و سايه طلب مىكردم كه در آن فرو آئيم تا برسيديم به سنگى بزرگ كه آن را سايهاى بود . بيامدم و آنجا جامهاى بگستردم و رسول عليه - السلام آنجا آسايشى مىداد . پس برفتم و مىنگرستم تا كسى در طلب ما هست يا نه . همى ناگاه شبانى را ديدم كه گلهاى گوسفند مىراند و قصد آن سايه داشت كه رسول عليه السلام آنجا آسايش داده بود . ( 4 ) من شبان را گفتم تو از آن كيستى اى غلام ؟ او گفت :
از آن مردى از قريش كه من شناختم او را . من گفتم گوسفندان ترا هيچ شير هست ؟ گفت : بلى . من گفتم از براى ما شير پارهاى بدوش . گفت : چنين كنم . پس بزى را ببست تا به دو شد . من گفتم :
پستانش را از غبار بيفشان و دست پاك كن . گفت : چنين كنم . پس