تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
بفرستد . ( 1 ) ابو موسى بفرمود تا ضبة پيش عمر بن الخطاب رود . چون ضبه آنجا رسيد ، عمر بن الخطاب را رضى اللّه عنه خبر كردند كه ضبه بر در سراى است . دستورى داد . چون در آمد گفت : لا مرحبا بضبة و لا اهلا . ضبه گفت : اما المرحب فمن اللّه و اما الاهل فلا اهل و لا مال فعلام يا امير المؤمنين استحللت انهاضى من بلادى بلا جرم اتيته و لا جناية فاطرق عمر طويلا ثم قال هل انت واهب ذنبى اليك قال قد غفر اللّه لك يا امير المؤمنين . گفت : لا مرحبا بضبة و لا اهلا . يعنى فراخى مباد ضبه را و نه اهل و مال ضبه گفت : اما فراخى نعمت از خداست تعالى ، و اما اهل مرا نه اهل است و نه مال ، از براى چه اى امير المؤمنين حلال داشتى از راهى دور مرا آوردن بدين جايگاه بىگناهى كه من كرده بودم ؟ عمر رضى اللّه عنه چون اين سخن بشنيد ، سر فرو برد ساعتى نيك و گفت : يا ضبه هيچ ممكن باشد كه گناه من ببخشى ؟ ضبه گفت : خداى تعالى ترا بيامرزد يا امير المؤمنين . ( 2 ) پس عمر گفت : اى ضبه ، ابو موسى اشعرى از توبه چه در خشم شده است ؟ ضبه قصه باز گفت كه او در خطبه چون ذكر رسول عليه السلام مىكرد بعد از آن آغاز به ذكر تو مىكرد . من استدراك مىكردم كه چرا ذكر ابو بكر صديق نمىكنى ؟ عمر بن الخطاب رضى الله عنه چون اين سخن بشنيد بگريست و گفت : به خدا كه تو موفق‌تر و صايب‌تر بودى به خدا كه روزى و شبى از ابو بكر بهتر بود از عمر و آل عمر ، از آن روز كه زائيد تا آن روز كه او را حشر كنند ، ترا بياگاهانم كه آن روز كدام بود و شب كدام بود ؟ ضبه گفت : بلى يا امير المؤمنين . گفت : شب آن بود كه با رسول عليه السلام به غار مىرفت يك بار در پيش مىرفت و يك بار در پس ، و يك بار از دست راست و يك بار از دست چپ . رسول عليه السلام گفت : چرا بر يك نسق نمىروى ؟ گفت : يا رسول الله ، پدر و مادر من فداى تو باد ، مىخواهم كه راه نگاه مىدارم ، چون در پيش مىروم مىترسم كه كسى از پس ما آيد ، باز پس مىآيم