و از دست راست و دست چپ را نگاه مىدارم . ( 1 ) رسول عليه السلام گفت
b
99 باكى نيست اى ابو بكر كه خداى با ما است . و مىرفتند و رسول عليه السلام پاى برهنه بود و نعلين نداشت . پايش خسته شد . ابو بكر رضى الله عنه رسول را عليه السلام بر دوش گرفت تا به غار رسيدند . رسول عليه السلام خواست كه در غار رود . بو بكر سوگند داد و گفت بدان خدا كه ترا به حق فرستاده است كه تو ابتدا در مرو تا نخست من در روم و جايگاه ببينم پيش از تو . پس ابو بكر در رفت و در تاريكى شب به دست همه جايگاهها مىجست از خوف آنكه در آنجا مبادا كه چيزى باشد كه رسول را عليه السلام از آن رنجى رسد . چون در آنجا چيزى نيافت رسول عليه السلام در رفت و همه شب بودند تا آنگه كه صبح بدميد و روشن شد . ابو بكر رضى الله عنه در غار سوراخى ديد ، پاى خود در آن سوراخ نهاد تا از آنجا جمنده بيرون نيايد و رسول را عليه السلام از آن رنجى نباشد ، اين شب بود كه او را بود . و روز آن بود كه رسول عليه السلام از دنيا مفارقت كرد به نعيم آخرت و ابو بكر را خليفه كردند .
( 2 ) بعضى از مردمان با كفر رفتند . من برفتم و ابو بكر را گفتم به طريق نصيحت : يا خليفة رسول اللّه ارفق بالناس و تألفهم فانهم كالوحش فقال يا عمر رجوت نصرتك و جئتنى بخذلانك انك خوار فى الجاهلية خوار فى الاسلام و زعمت ان اتالفهم أ فبسحر مفترىام بشعر مفتعل هيهات قبض رسول الله صلى الله عليه و انقرض الوحى و اللّه لاضربنهم بسيفى ما بقى فى يدى منه شىء ان منعونى عقالا . عمر بن الخطاب رضى الله عنه به نصيحت مىگويد ابو بكر صديق را كه اى خليفهء رسول ، رفق و مدارا كن با مردمان و ايشان را به الفت با هم آور كه ايشان چون وحشيانند . بو بكر گفت : يا عمر ، من اميد داشتم كه تو نصرت و يارى مىكنى ، اكنون خذلان آوردى و سستى عرض كردى تو سست بودى در جاهليت و سستى در اسلام ، و مرا مىگوئى كه ايشان را به الفت با هم آرم .
ايشان را به جادوى فرا يافته يا به شعرى فراهم نهاده الفت كنم ،