تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠
الرضا گفت و حقيقت حال بدانى . متوكل گفت بكنم . پس فتح خاقان را گفت : بفرما تا سباع را سه روز گرسنه دارند و پس بدين كوشك آرند و در ميان سراى فرو گذارند و متوكل بر منظر بنشيند و كس فرستد و ابو جعفر محمد بن على الرضا را حاضر كند . چون در ميان كوشك آيد در منظر ببندند و او را با سباع بگذارند . على بن يحيى و ابن حمدون گفتند ما حاضر بوديم چون ابو جعفر رضى اللّه عنه حاضر شد و در كوشك آمد . درها ببستند و او قصد كرد كه بر منظره رود . سباع آمدند و خويشتن را در زمين ماليدند و گرداگرد او مىگردند و سر در آستينش مىمالند . پس بر زمين خفتند و هيچ آوازى و حركتى نمىكنند تا ابو جعفر بر منظره رفت و پيش متوكل رفت . ساعتى نيك پس فرود آمد . سباع بار ديگر در چاپلوسى آمدند همچنانكه اول و فرو خفتند ساكن تا او بيرون رفت و برنشست و باز گرديد و متوكل مال بسيار و صلت وافر از پسش بفرستاد . على بن الجهم گفت : يا امير المؤمنين ، تو نيز همچنانكه ابن عمت ابو جعفر كرد بكن يعنى پيش سباع رو تا پيش تو همچنان كنند كه پيش او . متوكل گفت : اى على مىخواهى كه مرا هلاك كنى و سباع مرا بخورند . پس گفت به خدا كه اگر اين سخن باز رود و در ميان مردمان اين جماعت را كه مشاهدت اين حال كردند گردن بزنم . پس اين جماعت اين سخن باز نگفتند تا متوكل فرمان يافت .