را گفت كه ترا سه چيز دادهاند كه در عالم هيچ كس را ندادهاند .
و نه مرا : اول ترا خسرى چون من دادهاند و مرا ندادهاند ، و دوم ترا جفتى چون فاطمه دختر من دادهاند . و مرا ندادهاند . و سيم ترا دو فرزند چون حسن و حسين دادهاند و مرا ندادهاند ، و لكن شما از منيد و من از شماام .
( 1 ) و آوردهاند كه عمرو بن العاص معاويه را گفت كه حسن بن على سر برآورده است و دلهاى مردم به دو ميل مىكند .
b
88 و به دوستى او مىگرايند اگر مصلحت بينى ازو درخواه تا خطبهاى گويد مردم را كه او مردى جوان است و عادت خطبه گفتن ندارد در محافل و مجامع ، و او را بدين سبب از چشم مردم بيفكنيم . پس معاويه كس فرستاد و از حسن درخواست تا خطبه كند . حسن بيامد و بر منبر رفت ، و معاويه اكابر و بزرگان قريش را جمع فرموده . حسن رضى اللّه عنه حمد و سپاس خداى تعالى بگفت و ثنا گفت بر رسول صلى اللّه عليه . پس گفت : ايها لناس من عرفنى فقد عرفنى و من لم يعرفنى فانا الحسن بن على بن ابى طالب انا ابن رسول اللّه صلى اللّه عليه ما بين جابلقا و جابلصا احد جده نبى غيرى انا ابن رسول اللّه انا ابن البشير النذير انا ابن السراج المنير انا ابن من بعث رحمة للعالمين انا ابن من بعث الى الانس و الجن انا ابن من قاتلت معه الملائكة انا ابن من جعلت له الارض مسجدا و طهورا انا ابن من اذهب اللّه عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا . ( 2 ) تفسير اين خطبه آن است كه اى مردمان ، هر كه مرا شناخت خود شناخت و آنكه نشناسد من حسن بن على بن ابى طالبم منم پسر رسول اللّه نيست در ميان مشرق و مغرب كسى كه جد او پيغمبر است . جز از من ، منم پسر نبى خدا ، منم پسر پيغمبرى كه مژده دهنده است به بهشت و بيم كننده است به دوزخ . منم پسر سراج منبر . منم پسر آن پيغمبرى كه رحمت عالميان است ، منم پسر آنكه او را به پيغمبرى به آدمى و پرى فرستادهاند ، منم پسر آنكه فريشتگان حرب كردند با دشمنان در موافقت او ، منم پسر آنكه زمين را مسجد