تا به گردن همچنانكه جامهاى پيچند . و ازو هيچ چيز متحرك نبودى الا زبان . چون خواست كه به مكه رود ، بر تختهش نهادند و به مكه آوردند . ( 1 ) چهار مرد از قريش قصد كردند كه پيش وى آيند . عبد - الشمس و عبد مناف پسران قصى و احوص بن فهر و عقيل بن ابى وقاص بيامدند و نسبت خويش با كسى ديگر كردند از براى امتحان سطيح و او را گفتند كه ما از قبيلهء جمحايم و از قريش بودند ، و گفتند آمدهايم تا ترا زيارت كنيم ، و عقيل شمشيرى هندى و نيزهاى ردينى از بهر سطيح آورده بود بر در مسجد حرام بنهاده ، تا بداند كه سطيح خواهد دانست يا نه . چون سطيح عقيل را بديد ، گفت : دست به من ده و سوگند خورد به خداى كه عالم خفيات و غافر خطياتست كه تو عقيلى و شمشيرى هندى و نيزهاى ردينى آوردهاى . او گفت : راست گفتى اى سطيح . پس گفت : قوم از قريشاند و از قبيلهء جمح نيستند . گفتند : راست گفتى كه ما از اهل مكهايم ، آمدهايم تا از علم و دانش بهرهاى بيابيم و تو ما را خبر كنى از آنچه در روزگار ما خواهد بود . سطيح گفت : اكنون راست مىگوئيد ، ( 2 ) بدانيد اى معشر عرب ، كه از فرزندان و عقب شما جماعتى خواهند بود كه اوثان را بشكنند و عبادت شيطان رها كنند و رحمن را به يگانگى پرستند و دينى را ظاهر كنند كه بر همه اديان غالب شود و از مكه پيمبرى پديد آيد كه راه راست بنمايد و بتان را نيست گرداند و خداى بىهمتا را عبادت كند .
و دينى را ظاهر كند كه پيش ازين نبوده باشد . پس خداى تعالى او را به جوار خود برد و پس از وى مردى به جاى وى بنشيند
a
82 كه صديق باشد به هر حكمى كه كند قضاى حقوق بواجبى نمايد بعد از آن به جاى وى مردى قيام نمايد بزرگوار و شريف و در دين صلب و ثابت يقين . پس از وى مردى باشد كه جمعى به تعصب او برخيزند و او را بكشند ، پس از وى مردى آيد كه ناصر حق بود و مفنى باطل . بعد از وى مردى باشد كه رايها به هم برآميزد يعنى معاويه پس از وى پسرش كار وى فرا دست گيرد و مالهاى