من بفرست تا من چيزى ازو بپرسم . ( 1 ) نعمان عبد المسيح بن عمرو بن حسان الغسانى را به دو فرستاد . ملك ازو پرسيد كه ترا علمى هست بدانچه من از تو پرسم ؟ گفت : اگر مرا علم باشد بدانچه ملك پرسد بگويم و اگر علم نباشد رهنمائى كنم به كسى كه جواب بگويد .
كسرى اين حال از وى پرسيد . عبد المسيح گفت : اين علم
b
82 خال من داند سطيح ، و او به شام است . كسرى گفت برو و ازو بپرس و با من بگو آنچه او گويد . عبد المسيح برخاست و به شام رفت چون پيش سطيح رسيد كار سطيح به آخر آمده بود و بر شرف هلاك بود . عبد المسيح بر وى سلام كرد و او را قوت آن نبود كه او را جواب دهد . عبد المسيح گفت : مىشنود سطيح يا كرست ؟ چشم بر كرد و گفت : عبد المسيح آمده است و پادشاه ساسان او را فرستاده است از بهر آنكه ايوان بلرزيد و كنگرهها خراب شد و آتش فارس بمرد و موبد موبدان به خواب ديد كه شتران مىرفتند و اسبان تازى را به قود برگرفته و دجله بريده شد و در آفاق منتشر گشت . اى عبد المسيح ، چون تلاوت قرآن بسيار شود و صاحب هراوه ظاهر شود ، يعنى محمد عليه السلام و بحيرهء ساوه به زمين فرو شود ، آنگاه شام مر سطيح را شام نباشد . پس سطيح جان تسليم كرد و عبد المسيح به خدمت كسرى آمد و آنچه سطيح گفته بود باز گفت سطيح گفته بود كه چهارده پادشاه از نسل كسرى پادشاهى كنند بعد از آن آنچه باشد خود باشد . كسرى گفت تا آن وقت كه چهارده كس از ما پادشاهى كنند كارها بسيار باشد . پس ده كس پادشاهى كردند در مدت چهار سال و چهار كس ديگر پادشاهى كردند تا روزگار عثمان عفان رضى اللّه عنه .
حديث سطيح و شق
اخبرنا ابو احمد الحسين بن على التميمى رحمه اللّه قال حدثنا عبد الرحمن بن ابى حاتم قال حدثنا محمد بن العباس مولى بنى هاشم قال حدثنا عبد الرحمن بن سلمة بن الفضل قال حدثنى محمد بن