حامى خضر حاضر شد برو جامههاى سپيد ، هر بار كه گامى برگرفتى از جاى قدمش سبزى برآمدى ، و هر جا كه بنشستى پيرامنش سبزى بدميدى . بلوقيا سلام كرد بر وى . خضر جواب داد و از حال بلوقيا بپرسيد . او احوال خود جمله باز گفت كه سبب آمدن وى از بهر محمد مصطفى است عليه السلام . پس از خضر درخواست تا او را با مادر و اهل خويش رساند . ( 1 ) خضر گفت : ميان تو و مادر تو پانصد ساله راه است ، من ترا به پانصد ماه آنجا رسانم . مرغ گفت : اگر ميان تو و مادرت پانصد ماهه راه است من ترا به پانصد روز برسانم . خضر گفت : اگر ميان تو و مادرت پانصد روزه راه است ، من ترا به ده روز برسانم . مرغ گفت : اگر ميان تو و مادرت ده روز راه است ، من ترا به يك روز برسانم . خضر گفت : اگر ميان تو و مادرت يك روزه راه است ، من ترا به يك ساعت برسانم . پس خضر گفت : بلوقيا را كه چشم برهم نه . او چشم برهم نهاد . پس گفت : باز كن . چون باز كرد پيش مادر نشسته بود و ميان او و مادرش پانصد ساله راه بود .
( 2 ) بلوقيا گفت مادر را كه مرا بدينجا كه آورد ؟ گفت : مرغى سپيد ميان آسمان و زمين مىپريد و تو بر پشت او بودى . ترا اينجا بنهاد . پس بلوقيا گفت پيش بنى اسرائيل روم و اين حكايت باز گويم . پيش ايشان مىنشست و از بهر ايشان حكايت مىكرد . از آنچه ديده بود و از عجايبى كه بر سر او گذشته بود و بنى اسرائيل از آن عجب مىنوشتند و او چهل سال مىگفت و بلوقيا هزار و بيست و دو سال بزيست از آنچه ما را روايت است و العلم عند اللّه العزيز الحكيم . و السلام .
bI
8