و او از نسل آدم است و شما آدم را نمىشناسيد ، ( 1 ) گفتند : اگر تو محمد را ببينى او را از ما سلام برسان . گفت : آرى ، ان شاء اللّه .
پس گفت : اى ماهيان من گرسنهام و تشنهام و اين آب شورست من نمىتوانم خورد و هيچ نمىيابم كه بخورم . پيش شما هيچ هست كه بخورم ؟ آن ماهى بزرگ گفت من ترا طعامى بدهم كه تو بخورى و چهل سال بدان مىروى و نه خسته شوى و نه خسبى و نه گرسنه
bo
8 و نه تشنه گردى . پس قرصى به دو داد سپيدتر از شير و شيرينتر از انگبين . بلوقيا آن قرص بخورد و سلام كرد و برفت و چهل سال مىرفت نه گرسنه شد و نه تشنه و نه خسته و نه خفت تا به آبادانى رسيد و شكر خداى تعالى بگزارد ( 2 ) و بنگريست ، جوانى را ديد كه بر روى آب مىرفت و همچون برق مىدرفشيد . بلوقيا او را گفت : تو كيستى كه خدا بر تو رحمت كناد . گفت : ازين كس بپرس كه از پس منست و مرا توقف مفرماى . پس يك روز و يك شب برفت ، جوانى را ديد كه بر روى آب مىرفت كه نور او چون ستاره درفشان بود . بلوقيا او را گفت تو كيستى ؟ گفت : مرا باز مدار ، ازين كس بپرس كه از پس من است . پس يك روز و يك شب برفت . جوانى را ديد كه بر روى آب مىرفت و نور او چون نور آفتاب بود . بلوقيا او را گفت : به خدا بر تو كه يك لحظه توقف كن . او گفت : سوگند مده . بلوقيا گفت : ترسيدم كه تو نيز همان گوئى كه آن دو شخص پيشين گفتند . او گفت : حاجت خويش بگوى . گفت بگوى تا تو كيستى و آن دو شخص پيشين كه بودند .
( 3 ) گفت آن شخص اول اسرافيل بود صاحب صور ، و آن دوم ميكايل صاحب ارزاق بندگان ، و من جبريلم رسول رب العالمين . بلوقيا گفت : اى جبريل شما كجا مىرويد ؟ گفت : به دريا . گفت : چه مىكنيد ؟ گفت : مارى از ماران دريا رنج ساكنان دريا مىرساند و ايشان خداى را بخواندهاند و در حق آن مار دعاى بد كرده و خداى تعالى دعاى ايشان مستجاب گردانيده است و ما را فرستاده است كه آن مار را برانيم به دوزخ تا روز قيامت عذاب كافران مىكند .