گفتيم محمد عليه السلام در كعبه سيصد و شصت بت بشكست و بتپرستان را خوار و ذليل كرد به شمشير . ( 1 ) گفتند كه خداى عز و جل از براى صالح عليه السلام ناقهاى از سنگ بيرون آورد ، ما گفتيم ناقهء صالح با او سخن نگفت ، و پيغمبر ما عليه السلام وقتى مىرفت در بعضى غزاها و شترى مىآمد و مىگفت : يا رسول اللّه ، فلان كس مرا كار مىفرمود ، اكنون چون پير شدم مىخواهد كه مرا بكشد ، من پناه به تو گرفتم ازو . رسول عليه السلام كس فرستاد به دو و آن شتر ازو بخواست ، او به رسول بخشيد . رسول شتر را رها كرد تا برفت . گفتند يعقوب را عليه السلام نصيبى تمام از خير بدادند .
اسباط از صلب او بودند و مريم بنت عمران از فرزندان او بود و پيغمبران بسيار از نسل او بودند . ما گفتيم نصيب پيغمبر ما از آن تمامتر بود . فاطمه سيدة النساء العالمين از فرزندان او بود . حسن و حسين از فرزندان او بودند . خداى عز و جل او را قرآن عظيم و كلام قديم [ داد ] كه هيچ تغيير و تبديل نپذيرد
b
47 و خداى تعالى واجب كرد بر خلق اقتدا به دو كردن ، و درهاى حكمت برو بگشود و هيچ فضيلتى و راى آن نيست . ( 2 ) گفتند يعقوب عليه السلام بر فراق يوسف صبر كرد تا به دو رسيد آن رنجها كه در قرآن مذكورست . پيغمبر ما صلى اللّه عليه به فراق فرزند مبتكى شد .
ابراهيم آنجا كه گفت : العين تدمع و القلب يحزن و لا نقول ما يسخط الرب و انا بك يا ابراهيم لمحزونون . يعقوب را فرزندان بسيار بودند . در مفارقت يك فرزند چندان جزع كرد . پيغمبر ما را خود يك پسر بود و به مصيبت او صبر كرد و آنچه شرط تسليم بود به جاى آورد . گفتند : يوسف را شطرى از حسن بود .
ما گفتيم : جمال محمد عليه السلام كمتر از آن نبود چنان كه روايت است كه از ربيع دختر معوذ بن عفرا پرسيدند از جمال محمد عليه السلام . گفت همچنان بود كه آفتاب كه بر آيد و عالم روشن گرداند . گفتند يوسف عليه السلام مرارت فراق بچشيد و به غربت ممتحن شد و به مفارقت پدر و برادران وطن مبتلا شد . پيغمبر ما