از مشورت با پدرم بىنياز نبودند ، و وقتى كه عثمان كشته شد پدرم كسى را كه لياقت خلافت داشته باشد نديد و كسى را كه بر خلافت حريص باشد نيافت و الا خلافت را با واگذار ميكرد .
پدرم متولى امر خلافت شد به جهت حدودى كه تعطيل شده بود و دستوراتى كه متروك و مجهول مانده بودند ، بعد از آن علم و بيرقهاى نفاق كه دنيا براى صاحبان آنها لبخندى زده و خود را براى آنها زينت كرده و گوشهء ابروئى به آنها نشان داده بود بر عليه پدرم متفق شدند و پدرم دائما بست و بارهاى آنها را درهم ميشكست و دريدگى آنها را مىدوخت تا اينكه خدا آن حضرت را در بهترين حالات و ساعات قبض روح كرد .
سيد بن طاوس ميگويد : اگر اين حديث صحيح باشد ( بايد آن را تفسير كرد ) و گفت : معناى اينكه مولاى ما على عليه السّلام از خلافت عمر ناراضى نبود اين است كه آن حضرت ميدانست كه شهرهائى بدست عمر فتح خواهد شد ، و ديگر اينكه قريش با خلافت آن بزرگوار موافق نبودند ، آيا قول امام حسين عليه السّلام را كه ميفرمايد : پدرم آنها را رها كرد آن طور كه شبان گله را براى شخص ابلهى واگذار كند ملاحظه نميكنى ؟ يعنى على عليه السّلام امام و چوپان اين امت بود ، ولى آنها را به جهت نبودن ناصر رها كرد آن طور كه عيسى عليه السّلام امت خود را واگذار نمود و خدا او را به آسمان بالا برد .
مترجم گويد ، با تمام اين تفسيرهائى كه سيد بن طاوس رحمه اللَّه از اين حديث كرد باز هم اين حديث خالى از اشكال نيست بلكه بايد گفت :
قابل قبول نيست زيرا آن شهرهائى را كه عمر بوسيلهء لشكر اسلام فتح كرد على عليه السّلام هم با بودن لشكر اسلام ميتوانست فتح كند بلكه بايد گفت : شأن
التشريف بالمنن في التعريف بالفتن ( الملاحم والفتن في ظهور الغائب المنتظر ( ع ) ) ( فتنه و آشوبهاى آخر الزمان ) ( فارسى ) — صفحة 190
مساهمون: السيد ابن طاووس
ص١٩٠