درخشش رخسار سعدى با نور ماه برابرى كند . شاعرى سروده است :
أرَى بارِقاً بِالْأبْرَقِ الْفَرْدِ يُومِضُ * فَيَكْشِفُ جِلْبابَ الدُّجَى ثُمَّ يَغْمَضُ
كَأنَّ سُلَيْمى مِنْ أعاليِهِ أشْرَفَتْ * تَمُدُّ لنا كَفّاً خَضيباً وَ تَقْبِضُ
آذرخشى را ديدم كه بر كوهى بلند و تنها با سنگهاى سياه و سپيد ، درخشيد و جامهء تاريكى را كنار زد و سپس پنهان شد ؛ گويا محبوبهام ، سليمى ، از بلنداى آن كوه برآمد و دستى رنگين به سوى ما گشود و آن را بست .
سراينده دست خضاب شدهء محبوب را به آذرخش تشبيه كرده است ؛ امّا اين كجا و آن كجا ؟ پس سخنى همچون : « هر كه مىخواهد آذرخش را ببيند ، دست خضاب شدهء سليمى را آن گاه كه آن را از فراز كوه مىگشايد و مىبندد ، بنگرد » نشانگر برابرى دست رنگينْ به خضاب با آذرخش نيست و اين بسيار روشن است .
گاهى و شايد چه بسيار ، توانا را به ناتوان و و الا را به پست تشبيه مىكنند . مثل :
« مرواريدى بسان دندان محبوب » و يا : « مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ في زُجاجَةٍ : مثل نور او چون چراغدانى است كه در آن چراغى و آن چراغ در آبگينهاى باشد . » « 1 » همان گونه كه گفته مىشود : آذرخش بسان دست خضاب شدهء معشوقه است كه آن را از بلنداى قصر خود گشود و بست . و شعر اين معنا را بر مىتابد .
همچنين ، گاهى دو چيز برابر با يكديگر را به هم تشبيه مىكنند ؛ مانند : زيد در زيبايى همچون عمرو است ( اگر در زيبايى برابر باشند ) . بنابراين ، حديث تشبيه برابرى او را با پيامبران ، واجب نمىگرداند . « 2 »
مىنگريد كه كابلى از كاربرد تشبيه براى نشان دادن برابرى ، سخن گفته و به روشنى ، بدان اعتراف كرده است ؛ هر چند سخنش را با « گاهى » همراه ساخته و
هامش
( 1 ) . نور ( 24 ) / 35 .
( 2 ) . الصواقع الموبقه ، مخطوط .