نمىشود : « فلانى او را امير قرار داد » مگر آنكه صفت اميرى را در او اثبات كند .
همچنين ، بدان سبب كه نقل نام مشبّهٌ به ، تابع نقل معناى آن است ( يعنى :
نخست متكلّم معناى شير حقيقى را براى كسى ادّعا مىكند ، سپس نام شير را بر او اطلاق مىكند ؛ گويى لفظ شير در ما وضع له خود به كار رفته است ) استعاره مجاز لغوى نبوده ، بلكه مجاز عقلى است . بدين معنى كه عقل ، مرد دلير را از جنس شير بر شمرده است و واقعى شمردن چيزى كه واقعى نيست ، مجاز عقلى است .
بدان دليل كه اطلاق نام مشبّهٌ به بر مشبّه ، تنها پس از دعوى دخول آن در جنس مشبّه است ، تعجّب در سرودهء زير صحيح است :
قامَتْ تُظَلِّلُني مِنَ الشَّمْسِ * نَفْسٌ أعَزُّ عَليَ مِنْ نَفْسي
برخاست و از خورشيد بر من سايه افكند ؛ كسى كه براى من از جانم عزيزتر است .
و مايهء شگفتى اين است كه جوانى كه در زيبايى و نكورويى ، همچون آفتاب است ، از خورشيد بر من سايه افكند . پس اگر سراينده معناى خورشيد حقيقى را براى ممدوحش ادّعا نكرده و او را حقيقتاً خورشيد نشمرده باشد ، تعجّبى در كار نخواهد بود ؛ چرا كه هيچ شگفت نيست كه انسانى نكو روى بر انسان ديگرى سايه افكند .
از اين رو ، نهى از تعجّب در شعر زير رواست :
لاتَعْجَبُوا مِنْ بِلَى غِلالَتِهِ * قَدْ زرَّ أزْرارَهُ عَلَى الْقَمَرِ
از كهنگى جامهء او شگفتزده نشويد ؛ چرا كه تكمههاى آن را بر ماه بسته است .
« غلالة » پيراهنى است كه در زير جامهها يا زره بپوشند و « زرّ » به معناى محكم بستن تكمههاى جامه است .
اگر شاعر ممدوح خود را ماه حقيقى قلمداد نكرده باشد ، نهى از شگفتزدگى ، معنايى نخواهد داشت ؛ زيرا جامهء كتانى تنها به سبب ماه حقيقى ، به سرعت ، پوسيده مىشود نه به آن علّت كه انسانى ماه سيما آن را به تن كند .
در پاسخ به اين اشكال كه ماه در اين بيت ، به دليل آمدن مشبّه - كه ضمير هاء در غلالته و أزراره است - استعاره نيست ، مىگوييم : ما نمىپذيريم كه اين گونه آمدن مشبّه ، منافى استعاره باشد . اين بيت مانند آن است كه بگوييم : « شمشير زيد در