شرح
سخن در روش صاحب أسفار است كه در تناهى ابعاد به مسير قوم مشى كرده است با اين كه موضوع حكمت متعاليه همان موضوع صحف عرفانيه است جز اين كه عارف به وحدت شخصية حقه حقيقية ذات مظاهر قائل است ، وآن جناب به وحدت حقه حقيقة ذات مراتب فتبصر .
كيف كان از قائلان به تناهى ابعاد بايد پرسيد كه چه چيزى موجب شده است كه آنان را به اين حرف كشانيد اگر از جهت شكل داشتن أجسام است كه تا جسم متناهي نشود شكل نمىيابد چنان كه شيخ در فصل دوازدهم نمط أول إشارات پس از فراغ از تقرير برهان سلمى در تناهى ابعاد گويد : فقد بان لك أن الامتداد الجسماني يلزمه التناهي فيلزمه الشكل أعني في الوجود . اين سخن حق است كه تا جسم متناهي نشود شكل نمىيابد ولى اين بحث در أجسام عنصرى واجرام فلكى كه هر يك جزئي از اجزاى عالم جسمانيند جارى است كه يك يك آنها از ارض وقمر وشمس وغيرها متناهي ومشكلند ولكن اين مطلب چه ربطى به تناهى مجموعه عالم جسم وجسماني دارد كه عالم طبيعت را پايان است .
واگر تناهى ابعاد را براي اثبات محدد الجهات خواهند - چنان كه مىخواهند ، منتهى سخنى كه در اين امر دارند همانست كه شيخ در نمط دوم إشارات عنوان كرده است كه النمط الثاني في الجهات وأجسامها الأولى والثانية .
ومحدد الجهات در نظر آنان يعنى جسمي كه تحديد وتعيين كننده جهاتست وخلاصه خود آن جسم جهت ساز است وجهت ساختن آن بدين نحو است كه خود علو مطلق است ومركز وى سفل مطلق وآنچه را كه خفيف است به سوى خود مىكشاند كه با أو مسانخ است چنان كه مثلا دود را به سوى خود كه علو است مىكشاند ، وثقيل را مثلا سنگ را كه با أو مسانخ نيست به مركزش پرت مىكند كه سفل مطلق است وجهت طبيعي همين دو است كه يكى علو مطلق است وديگر سفل مطلق .
محدد الجهات را فلك الأفلاك وجسم كل ومعدل النهار وفلك اطلس وفلك نهم نيز مىگويند وحركت أولى را از أو مىدانند كه حركت أو چون حركت جوزهر ومدير ومايل ، خلاف توالى يعنى از مشرق به مغرب است چه حركت توالى چون حركت كواكب بروج وديگر ثوابت وسيار از مغرب به مشرق است به تفصيلي كه در كتب هيئت مسطور است .
اما آنچه كه در اثبات اين مطلب گفتهاند كه فلك اطلس محدد الجهات است ففيه ما فيه . در تناهى بعد مىگويند كه عالم جسماني منتهى مىشود به جسم كل كه به تعبيرى به منزلت بأم خانه عالم جسماني است .
علاوة اين كه دانشمندانى از پيش قائل به قوه جاذبه بودند واين مطلب امروز مسلم ومحقق است